Thursday, August 14, 2003

من کاملا موافقم که یکی از بهترین خوبیهای خارجستان اینه که آدم "مجبور" نیست بره مهمونی! آدم دوستاش رو خودش انتخاب میکنه، خودش تصمیم میگیره که کی و کجا میخواد با دوستاش بره بیرون و اگر هم نخواست بره میگه نمیام و بعدش هم مجبور نیست کلی جواب پس بده! برای مثال، فردا دارن من رو میبرن کرج! داریم با عمه هام و عموهام میریم باغ بابابزرگم که حتی بابام هم تاحالا نرفته! معلوم هم نیست چند سال خاک خورده و هیچ کس توش نرفته! من به مامانم از یه هفته پیش گفتم که من نمیام! آخه خداییش برم چی کار کنم؟ با کی حرف بزنم؟!؟! هم حوصله م سر میره هم وقتم تلف میشه! بعد مامانم امروز میگه اگه نیای ما هم نمیریم! اگر هم نریم بعدا حالا باید جواب پس بدیم که چرا نرفتیم و تا دو ماه تو همه ی مهمونیها بهمون گیر میدن! خوب منم دیدم راست میگه... برای همین دارم میرم! ولی خیلی حرصم میگیره از این جور مهمونیها و بیرون رفتنها! مثلا دوست عمه ی خواهر شوهر دختر خاله ت زنگ میزنه میگه "یه مهمونی هستش روز جمعه حتما تشریف بیارین، لیلا خانوم خیلی از شما تعریف کردن، حتما باید ببینیمتون! اصلا نمیشه نیاین ها! هر برنامه ای دارین کنسل کنین! ......." اگه بری وقتت تلف میشه، اگه هم نری لیلا خانوم بعدا سوال جواب میکنه! خلاصه من نمیدونم! الان مجبورم برم! اما بزرگتر که بشم با هیچ کس رودرواسی نخواهم داشت! هر جا نخوام برم، نِمیرم! جوابشون رو هم میدم! مگه مهمونی رفتن هم زوریه؟!