Monday, August 11, 2003

سلام...
من الان آخر یاس و ناامیدی هستم:( خودم هم که وبلاگم رو میخونم دلم میگیره چه برسه به بقیه...
من بلد نیستم چی کار کنم... نمیدونم چه جوری میتونم خوشحالش کنم... نمیدونم چرا هر کاری میکنم اشتباه از آب در میاد... من دیگه خسته شدم از بس فکر کردم... دیگه خسته شدم از بس به امید یه خواب بدون فکر خوابیدم... خسته شدم از بس نتونستم هیچ کار دیگه ای انجام بدم... هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه بجز خودش... ولی از دستم عصبانیه... واسه همین دیگه هیچ کس نمیتونه کمکم کنه...
شب بخیر
--------------------
پ.ن: اون دو نفری که فکر میکردن یادداشت قبلی در مورد اونهاس اشتباه میکنن!