Saturday, August 30, 2003

:)) من امشب خیلی خوشحالم!!! با اینکه عصبانیم (خیلی) ولی خوشحالم(خیلی)!!! چون به یه نتیجه ی خیلی جالب و خوشحال کننده رسیدم!!! البته واقعا امیدوارم و صمیمانه و شدیدا آرزو میکنم که شماها همتون زودتر از سنی که من بهش پی بردم بهش پی برده باشین!! چون من اگه زودتر فهمیده بودم خیلی برام بهتر بود!!! بینهایت!!! میدونین چقدرررررر خوشحالتر بودم؟!؟! چقدر کمتر اعصابم خورد میشد؟!؟!؟! چقدر زندگی زیباتر میشد؟!؟!؟! من امشب فهمیدم که به "هیچ کس" نمیشه اعتماد کرد!!!! اینکه همه ی مردم [...] ان!!! واااااای اگه زودتر فهمیده بودم! ولی اشکال نداره :) هنوز هم وقت هست!! و من واقعا خوشحالم که فهمیدم اشکالم کجاس!! مثل اینکه تا سه بار برام اتفاق نمیفتاد چشمام باز نمیشد!! ولی بالاخره از قدیم هم گفتن! تا سه نشه بازی نشه :) ولی من دیگه قرار نیست بذارم بار چهارمی هم باشه! به هیچ وجه نمیذارم! از این به بعد میدونم چه جوری باشم... از همین امروز عوض میشم... هر چقدر هم که بهم بگن" اعصابت رو خورد نکن، زندگی همینه، آدم باید باهاش بسازه، بیخیال شو" من نمیتونم!!! من خودم رو میشناسم و میدونم که تا عمر دارم نمیتونم! ولی میتونم به جای اینکه بعد ازفاجعه اعصابم رو خورد نکنم، به راحتی ار وقوعش جلوگیری کنم! اصلا باورم نمیشه که اینقدر راحت میتونم! واقعا برام جالبه... خیلی...
خیلی از دستش ناراحت و عصبانیم... چون بدون اینکه به من بگه داره برای زندگیم تصمیم میگیره... دلم گرفته... چون از زبون خودش نشنیدم که چی کار میخواد بکنه... چون دیگه بهم هیچی رو نمیگه...
میدونی امروز معلم دو سال قبلم بهم چی گفت؟! گفت "welcome to the filthy world of the grown ups"... خیلی با این حرفش موافقم!! اصلا میتونم صد بار بخونمش و خسته نشم از تایید کردنش!! واااااای، من چرا بزرگ شدم؟!؟! چی میشد من همیشه قد سروش کوچولو بمونم که بزرگترین مشکلش اینه که نمیدونه دفعه ی بعد چه جوری خواهرش رو اذیت کنه؟! سروشی که اصلا براش مهم نیست با کی حرف میزنه و چی بهش میگه چون بزرگترین رازش اینه که لواشک ها رو ته طبقه ی دوم یخچال قایم کرده؟! سروشی که با همه حرف میزنه چون هنوز معنی اعتماد کردن رو نمیدونه... فردا بهش میگم... نمیخوام مثل من بشه...
به خدا من دیگه نمیکشم...................