|
|
 |
|
 |
|
|
Monday, July 28, 2003 |
بعضی موقعها خنده ها مصنوعی میشه... بعضی موقعها شادیها الکی میشه... بعضی موقعها خوشحالیها زودگذر میشه... بعضی موقعا آدم از دیدن یه پودینگ شکلاتی خوشحال میشه... به حرفهای بقیه میخنده... دنبال یه پسر کوچولو میکنه... برای هفته ی بعدش برنامه میریزه... و از دیدن بچه گربه ذوق میکنه... اما نیم ساعت بعد، وقتی با خودش تنها میشه، در حالی که همه دارن با هم حرف میزنن و صدای ضبط تا آخر بلنده، با تمام وجود سعی میکنه یک لحظه ی هر چند کوتاه رو پیدا کنه تا بهش فکر کنه و بازم شاد باشه... سعی میکنه که یک نفر، فقط یک نفر رو پیدا کنه با فکر کردن بهش آرامش بگیره...یک نفر که درکش کنه... یک نفر رو پیدا کنه که از دستش عصبانی نباشه... آخه میدونی، بعضی وقتها آدم از دست همه عصبانیه... از دستشون دلخوره... چون نمیفهمنش... چون نمیفهمن کارایی که میکنن و حرفایی که میزنن چقدر اون رو اذیت میکنه... اون موقعس که آدم تنهای تنها میشه و به این فکر میکنه که چه جوری تونسته نیم ساعت پیش اونجوری بخنده؟ که چه جوری تونسته از خوردن اون پودینگ لذت ببره؟ چه جوری اونقدر انرژي داشته که از پله ها بالا پایین بره و دنبال یه پسر بچه کنه؟... دلم گرفته... دلم گرفته چون هیچ جایی به جز تختم نیست که کمکم کنه... دلم گرفته چون هیچ کدوم از خنده هام دیگه واقعی نیستن... چون هیچ کدوم از شادیهام حقیقی نیستن... چون هیچ کاری دیگه برام لذت بخش نیست... این از اون موجهای بی هدفی نیست... با همشون فرق داره... از همشون طولانی تره... و از همشون دلگیرتر... دیگه حتی خودم هم نمیتونم به خودم کمک کنم...
شب بخیر...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|