Monday, July 07, 2003

سلام سلام!
امروز صبح رفتم مدرسه!! خیلی خووووووووووووووووب بود! اینقدر ذوق زده شده بودم که همش بالا پایین میپریدم!! هر کسی رو هم که میدیدم بهش سلام میکردم! حالا مثلا طرف رو فقط دوبار در سال دیده بودم ها!! دو زنگ اول رو هم رفتم سر کلاس! البته با اینکه نشستن بین دو نفر رو یه نیمکت کوچیک، در هوای 45 درجه با مانتو و مقنعه، در یه کلاس کوچیک که پنکه ش با سرعت 10 دور در دقیقه میچرخه زیاد تجربه ی جالبی نیست، ولی کلی کیف داد!!
زنگ دوم رفتم سر کلاس فیزیک! معلمشون اینقدر بداخلاق بود که نگو!! من بیچاره یه غلطی کردم اول کلاس به نیوشا یه چیزی گفتم بعد خندیدیم! اون لحظه فقط بهم چشم غره رفت!! اما 10 دقیقه بعدش که خواستم برم بیرون از کلاس برگشته بهم میگه: ایشالا میرین بیرون دیگه برنمیگردین دیگه؟؟! عجب مردمی پیدا میشن ها!! از اون معلمها بود که سر کلاس جیکت در بیاد میندازتت بیرون! منم برگشتم بهش گفتم نه خیر دارم میرم دستشویی برمیگردم! خلاصه کلی حالم گرفته شد!
عوضش زنگ بعدی حال کردم:) هندسه داشتن!بعد 10 دقیقه که معلمه فهمید من رو قبلا ندیده برگشت از من پرسید شما مهمون هستید؟! یکی برگشت گفت دانش آموز جديده! يکی گفت بازرسه! یکی گفت دانشجوی دانشگاهه! خلاصه آخرش فهميد که از خارجستان اومدم! بعد یه نیم ساعتی که گذشت شروع کرد به سوال کردن از بچه ها که 0/0 مبهم هستش یا تعریف نشده! بعد هر کس یه چیز میگفت! بعد یهو برگشت به من که داشتم کار خودم رو میکردم (حرف زدن با جلوییها و عقبیها و کناریها!) گفت: خوب شما که از اون ور اومدین بگین 0/0 مبهمه یا تعریف نشده؟! من هم که روحم خبر نداشت فرق این دو تا کلمه چیه و گفتم الان یه چیزی میگم ضایع میشه برگشتم گفتم: ما اونور از این کلمه ها نداریم! خلاصه روش کم شد دیگه سوال نپرسید! آخه آدم از مهمون هم سوال میپرسه؟! ولی خیلی کلاس خوبی بود! یه جزوه ی مجانی هم بهم داد! :)
اوه اوه ساعت 3 نصفه شب شد! من برم بخوابم!
فعلا!
راستی اگه دیدین فردا یکی اومد اینجا نوشت "ساناز به دیار باقی شتافت... روحش شاد..." بدونین که کشته شدم! برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ مسعود مراجعه کنید!