Saturday, July 19, 2003

یه روز سه تا دختر به اسمهای "اولی" و "دومی" و "سومی" سوار ماشین میشن که برن کلاس تنیس! وقتی میرسن به باشگاه، میرن تو، حاضر میشن و شروع میکنن به بازی کردن! بعد از حدود 40 دقیقه، مربی میگه که وقتم که باشه وقت یه "استراحت کوتاه" هستش! خلاصه، مربی و شاگردها، چهار نفری میشینن روی یه نیمکت کنار زمین که استراحت کنن!
اولی: راستی یادته یه کتاب کف بینی داشتم؟!
سومی: آره! چقدر هم مزخرف بود!
اولی: یه ذره ش یادمه بیا برات فال بگیرم!
سومی: راستی امشب هم که الهام جون داره میاد خونتون؟!
دومی: اوه اوه، راست میگی! چی کارش کنیم؟!
اولی: آهان فهمیدم! بهش میگیم که "سومی" فالبینی بلده! خره، زود باور میکنه!
دومی: آره! ما بهت زندگینامه ش رو میگیم، تو هم همونارو بهش بگو!
اولی: آره! بگو تو فالت میبینم که آمریکا دانشگاه میری!
دومی: تو کلاست هم پر از پسره!
اولی: ولی ایرانی زیاد نیست تو کلاست!
دومی: بابات هم عمل کرده یه بار!
اولی: ولی اصلا نمیخواد هیچ کس بفهمه!
دومی: آره، هیچ کس!
سومی: دماغت رو هم یه بار عمل کردی!
دومی: یه بار چیه؟!؟! دو بااااااار!! در عرض فقط یه سال!!
سومی: ولی با این وجود هیچ تغییری هم نکرده:))
اولی: مامانت هم خیلی رو دماغت حساسه و نمیخواد هیچ کس بدونه عمل کردی!!
مربی: بچه ها بریم تو زمین!
--------------------------
دومی: خسته نباشین! پس جلسه ی بعد دو شنبه س دیگه؟!
مربی: بله! ساعت 2!
اولی: مرسی! خسته نباشید!
مربی: راستی! الهام جون که من رو به شما معرفی کرده بود امروز عصر داره میاد باشگاه بهش تنیس یاد بدم! سلامتون رو بهش میرسونم!
--------------------------
فکر میکنین اون سه تا دختر تا چند روز احساس حماقت میکردن؟:)