Wednesday, June 04, 2003

دو تا تست و يه پروژه برای فردا... ولی موقعی که آدم اينجوری ميشه چه جوری ميتونه رو چيزی تمرکز کنه؟!!
موقعی که اينجوری ميشم ميخوام خودم رو خفه کنم... هی همه ميگن چته؟ ميگم بابا به خدا اين حس من اسم نداره! من بهش ميگم "اينجوری" ! يه جوريه که هيچ کار نميتونی بکنی و تقريبا مطمئن هستم که فقط من نيستم که "اينجوری" ميشم... موقعی که "اينجوری" ميشم احساس ميکنم که هيچ کدوم از فکرهايی که تو مغزمه به هيچ دردی نميخوره... که در نهايت به هيچ نتيجه ای نميرسه... که هيچ کدوم از اين فکرها نميتونه هيچ تغييری تو زندگيم ايجاد کنه... به دانشگاه فکر ميکنم... که چی؟... به تست فردا فکر ميکنم... که چی؟... به اينکه دوستام راجع بهم چی فکر ميکنن... که چی؟... به اينکه چرا هيچ وقت اونجوری که خودم ميخوام نيستم... به اينکه چرا موقعی که يه حرفی ميزنم تا دو روز راجع بهش فکر ميکنم و همش به خودم ميگم که اگر اون رو بجاش ميگفتم بهتر بود... از اخلاق خودم حرصم ميگيره... از اينکه اونجوری که ميخوام اعتماد به نفس ندارم... از اينکه خيلی وقتها... بسه ديگه! چقد از خودم بد بگم!!
ولی ميخوام بدونم کسی تو اين دنيا هست که از همه چیز خودش راضی باشه؟! کسی که نتونه هيچ اشکالی تو خودش پيدا کنه؟! کسی که به خودش افتخار کنه؟! من خيلی وقتها ميشه که ميخوام اونجوری باشم! ممکنه بگين اگه کسی اينجوری باشه که بهش ميگن از خودراضی...شايد، ولی من فکر ميکنم که آدم تا اون اعتماد به نفس رو نداشته باشه هيچ وقت از کارهاش راضی نيست و در نتيچه هيچ وقت از هيچ روزيش لذت نميبره... من خيلی وقتها اينجوری ميشم... يعنی خيلی وقتها که نه، ولی بعضی روزها...
کسی درمانش رو بلده؟!