Thursday, June 19, 2003

امروز به استقبال اولین امتحان رفتم! وحشتناک بود :) شبیه امتحان انشا ی ایران فقط هزار برابر بدتر! انشا نوشتن اینا که مثل ایران نیست که درخت و گل و بلبل رو توصیف کنی و 20 بگیری!! کلی سازمان یافته س ;) تازه تو بارم بندیهاشون، عالیترین نوشته 90 میگیره! یعنی 100 معنی نداره! همونطوری که 91 معنی نداره! گرچه اصلا نمره م برام مهم نیست! فقط برای حفظ آبرو ِ !
خوب، حالا لازمه که بنا به درخواست تعداد کثیری از خوانندگان این وبلاگ از جمله نوشین، علی و غیره، جریان خواستگاری رو توضیح بدم:) جریان از این قراره:
یکی بود یکی بود؟! غیر از خدا هیشکی نبود! یه روزی ساناز و بهاره هر کدوم یه ایمیل میگیرن با subject ِ لی لی لی لی لی لی لی!! بعد کلی ذوق میکنن و ایمیل رو باز میکنن! (بدون توجه به ده هزار نفری که هر روز ده هزار بار میگن ایمیل از طرف ناشناس باز نکنین!) خلاصه هر دو این ایمیل رو باز میکنن و میبینن که توش ازشون درخواست ازدواج شده! پایینش هم یکی امضا کرده سعید! بعد از اونجایی که عقده ی عروسی داشتن و دیگه ترشیده بودن، کلی شاد میشن و بالا پایین میپرن! بعد میبینن که بالا پایین پریدن بس نیست! برای همین زود بهاره به ساناز message میده که ساناز برام خواستگار اومده! ساناز هم میگه اِ برای من هم خواستگار اومده! بعد بهاره میگه برای من ایمیل فرستاده! بعد ساناز میگه اِ برای من هم ایمیل فرستاده! بعد بهاره میگه سابجکت ایمیل من هست لی لی لی لی لی لی لی! بعد ساناز میگه اِ سابجکت ایمیل من هم هست لی لی لی لی لی لی لی! بعد بهاره میگه اسم شوهره من هست سعید! بعد ساناز میگه اِ اسم شوهر من هم هست سعید! بعد بالاخره بعد از دو ساعت مکالمه با همین فرمت، بالاخره کشف میکنن که دو تا ایمیل هستش، دو تا خواستگاری، دو تا زن، ولی يه شوهر!! دیریم دام دام! (آهنگ کاراگاهی!)
بعد، یه مدت صبر کردن بلکه بقیه ی دخترها هم این ایمیل رو بگیرن! ولی دیدن نه خیر! از بین تمام دختر ایرانیهای کهکشان فقط این دو تا انتخاب شدن! (نپرسین چه جوری فهمیدن که هیچ کس دیگه این ایمیل رو نگرفته! سازمانشون آخره نفوذیه!) خلاصه دعوا شد! بهاره گفت سعید مال من! ساناز گفت وا! سعید مال من! بعد دیدن اینجوری نمیشه! رفتن ببینن کی زودتر ایمیل رو گرفته! دیدن هر دو تا ایمیل در یک ساعت، یک دقیقه و یک ثانیه فرستاده شدن! بعد دیگه غیرتی شدن! خلاصه همه چی بهم ریخت و خون و خونریزی شد! چه موهایی که از سر کنده نشد! چه ناخنهایی که نشکست! چه سرهایی که با وردنه سیاه و سفید نشد!
خلاصه، این دو تا هر روز ایمیلشون رو چک میکردن بلکه یه خبری از خواستگارشون برسه! بعد یهو یه روز برای ساناز ایمیل اومد که ساناز صداش رو در نیار ولی تو زن واقعیم هستی! بعد ساناز کلی ذوق کرد غافل از اینکه همون لحظه برای بهاره ایمیل اومد که بهاره صداش رو در نیار ولی تو زن واقیم هستی! دیریم دام دام!
بعد هر دو تاشون شاد شدن و گفتن حالا که مراسم عروسی به راه هستش چرا دوباره با هم دوست نشن؟! خلاصه اینجوری شد که دوباره دوست شدن! همه چی داشت خوب پیش میرفت که یهو یه روز برای هر دوشون ایمیلی اومد با مضمون "پس چرا نمیای همدیگه رو ملاقات کنیم؟!" حالا ممکنه فکر کنین که آدرس محل ملاقات هر دو ایمیل یکی بود! ولی کاملا در اشتباه هستین! خلاصه با کلی امید و آرزو و با کلی مخفی کاری هر دو عازم محل ملاقات شدن! اینجوری شد که بهاره از یه "فیل خانه" تو کلکته ی هندوستان سر درآورد و ساناز از باغ وحش تورنتو! بهاره که وارد شد دید یهو یه مهاراجه گفت: من سعید بوداهههههههههه! مِهی مِهی دانا! اون ور دنیا ساناز بغل قفس میمونها وایساده که یه باغ وحش دار(!!) برمیگرده بهش میگه: من سعیدم هو هو هو! من سعیدم آآآآآآآآ ! بعد مهاراجه به بهاره گفت: من دیوانه تم دین دیری رین! دیوانه تم دین دیری رین! اون ور دنیا باغ وحش دار به ساناز گفت دوسِت دارم هو هو هو! دوست دارم دام دام دام! خلاصه با اینکه چشای هر دو تاشون چهار تا نه، ده تا شده بود، خیلی بهشون خوش گذشت! مهاراجه بهاره رو برد فیل سواری ! بهاره اون بالا احساس عظمت کرد! باغ وحش دار هم ساناز رو برد تو قفس میمونها! ساناز اون تو احساس آشنایی کرد!!! خلاصه، همینجوری هر روز خوش میگذشت تا اینکه the fairy tale came to an end!! دیگه خوش نگذشت! چرا؟! ساناز و بهاره از خواب پاشدن که مثل همیشه خوش بگذرونن ولی دیدن مهاراجه و باغ وحش دار فرار کردن و هیچ اثری از چمدونهاشون هم نیست!! دیریم دام دام!!
بهاره تا اومد به خودش بیاد بردنش تو معبد هندی ها تا به شغل شریف آبدارچی گری مشغول بشه!! ساناز رو هم تو قفس میمونها زندانی کردن تا به عنوان "نسل جدید میمونها" به مردم نشون بدن! ولی بالاخره به هر زحمتی بود هر دو تاشون فرار کردن و برگشتن سر خونه زندگیشون! وقتی آنلاین همدیگه رو دیدن بهاره برای اینکه آبروش نره گفت رفته بوده مسافرت! ساناز هم که دید اگه راستش رو بگه ضایع س، گفت رفته بوده جلسه ی آشناییِ دانشگاه! ولی امان از دست این دل! یه روز که هر دو تاشون داشتن با هم حرف میزدن یکیشون شروع کرد به درددل کردن و همه ی جریان رو تعریف کرد! اون یکی هم که دید وضع هیچ کدوم از اون یکی بهتر نیست ماجرا رو تعریف کرد!! اینجوری شد که دوباره دعوا شد! این یکی میگفت سعید از اول تورو میخواست! اون یکی میگفت نه خیر از اول تو رو میخواست! این یکی میگفت اهکی از اول تو رو میخواست! بعد شروع کردن به دعوا تو status ِ یاهو مسنجرشون!! و در این لحظه بود که اکبر ِ invis یواشکی، دزدکی، قایمکی این دعواها رو دید و بعد به نوشین گفت و بعد اون به مسعود گفت و بعد همه ی دنیا خبردار شدن که خواستگاریه! خواستگاری کی؟ هیچ کس نمیدونست به جر ساناز و بهاره! بعد این دو تا برای اینکه کسی نفهمه دوباره دوست شدن! قرار هم شد به کسی نگن! ولی بعد گفتن بهتره که همه ی مردم از این ماجرا خبردار بشن تا درس عبرتی بشه برای کسایی که ایمیل سعید رو میگیرن!!
<< به نقل از ساناز، بهاره، کلیله و دمنه، کتابهای هندی و کتابچه های باغ وحش تورنتو که همه این داستان رو ثبت کردن!>>
***بیایید همه به درگاه خداوند متعال دعا کنیم که باند سعید هر چه زودتر دستگیر و از صفحه ی روزگار محو گردد! آمین***
حق کپی رایت هم محفوظه!
ضمن پوزش از مسعود بابت استفاده از اسم وبلاگش در شروع ماجرا!