Friday, May 30, 2003

- ساناز از U of T برات نامه اومده
- قبول شدم؟؟؟؟؟؟ قبول شدم؟؟؟؟
- نميدونم، بدو بيا بازش کن! بدو
تا حالا به اون تندی ندوييده بود! فقط دويد و دويد... در حالی که هيچ چيز ديگه ای رو نميديد پاکت نامه رو پاره کرد...

... Congradulations on your


ديگه بقيه ش رو نخوند...
- قبول شددددددددددددددددم!! قبول شددددددددم!!
دويد بالا کامپيوتر رو روشن کرد... به همه ی کسايی که آنلاين بودن message داد...
- قبول شددددددددددم!! من قبول شدم!
تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت...
- خاطره؟ قبول شددددددددددم! بالاخره قبول شدم!
تلفن زنگ ميزنه...
- الو؟ بابا؟ بابا U of T قبول شدددددم!! بالاخره جواب دادن!!
کامپيوتر خاموش ميشه... تلفن برميگرده سر جای هميشگيش تا شارژ بشه... همه ی مردم دنيا خبردار ميشن که ساناز قبول شده... ولی...
-----------------------------------------------
- اه، چرا اين خوابگاه فقط 4 نفر قبول ميکنه؟؟
- واسه همين ميخواستيم بريم نزديکتر...
- کثيفه...
- ميبينی که اينا چه جورين
- مام که نگران باشيم ديگه نميتونيم زندگی کنيم...
- اگه اون خوابگاه قبولم نکنه چی؟
- همش سر و صداس، نميتونی درس بخونی...
- قول ميدم يه سال نشده ديوونه ميشی...
- اگه بری اونجا ميشی مثل سارا اينا
- اونم نگرانه...
- توروخدا مواظب خودت باش...
- ما بهت اعتماد داريم...
- شما اصلا نگران نباشين...
- بايد شبا بشينی تو اتاقت و به در و ديوار زل بزنی و به اين فکر کنی که به هيچی نميتونی فکر کنی
- سر يه سال ديوونه ميشي... ديوونه، ديوونه...
ديوونه... ديوونه...
-------------------------------------------------
کاش ميتونستم زمان رو فقط برای چند سال بذارم رو fast forward...