|
|
 |
|
 |
|
|
Friday, March 14, 2003 |
دوباره، سه باره، چهارباره، ... صدباره.... مگه آدم چند بار بايد اين احساس رو تجربه کنه؟! احساس بي هدفی و پوچی! احساس اينکه الان، در همين لحظه هدف زنده بودنش رو نميدونه! الان نميدونه چه کار مفيدی ميتونه بکنه... نيم ساعت تموم فقط به سقف خيره شدم! حتی نمی تونستم فکر کنم! انگار که سلولهای مغزم نمی خواستن من فکر کنم... راديو روشن بود ولی من نمی شنيدم...عروسکم تو اتاق بود ولی من نمی فهميدم که روش خوابيدم... حتی وقتی خواستم فکر کنم که اينجا چی بنويسم نتونستم! ميدونی، خيلی خنده داره... که آدم چه جوری ميتونه در عرض يک ثانيه همه ی خنده ها و فکرهای خوب يک ساعت پيش رو فراموش کنه و تبديل بشه به افسرده ترين موجود روی دنيا! و برعکس... نمی دونم اينجوری بهتره يا نه... يعنی مثلا آدم وقتی خوشحال بشه قدرش رو ميدونه؟ شايد اصلا بهتر بود همه يا هميشه خوشحال بودن يا هميشه ناراحت... اونجوری اونايی که ناراحتن فکر ميکنن که زندگيشون خيلی خوبه! چون تا حالا احساس خوشحال بودن رو تجربه نکردن...
خيلی دلم ميخواست بدونم دليل افسرده شدن چيه... چی ميشه که يهو يه آدم از اون بالا ميفته پايين... يعنی اگه آدم دليلش رو بدونه ميتونه جلوش رو بگيره؟ بعيد ميدونم... اگه آدم ميتونست آدمای اطرافش رو خودش انتخاب کنه چی؟! شايد اونجوری احتمال افسرده شدنش خيلی کمتر ميشد... چون اونوقت حرفهای بقيه که به نظر خودشون درسته آزارش نميدادن... دقت کردی؟ يکی که افسرده يا ناراحته، هر چی بهش بگی بد برداشت ميکنه... حتی اگر دلداری باشه!
خوب ديگه دارم چرت و پرت ميگم...
شب خوش!
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|