Saturday, March 29, 2003

يه روز تصميم ميگيره يه سفر بره شرق آسيا... هنگ کنگی، چينی، سنگاپوری، جايی... ميره، کلی خوش ميگذرونه و برميگرده به کانادا... ولی خبر نداشت که با خودش...
10 روز ميگذره... نميدونه چرا يهو تب کرده... فکر ميکنه چيزی نيست... فرداش شروع ميکنه به سرفه کردن... سرفه های بدجور... ولی فکر ميکنه يه سرما خوردگيه معموليه... به زندگی عاديش ادامه ميده... ولی فرداش ميبينه که نفسش بند اومده... خيلی سخت نفس ميکشيد... با خودش فکر کرد که شايد مريضيش يه سرما خوردگی معمولی نباشه... برای همين ميره بيمارستان... ولی فقط چند ساعت بعد ميميره... هيچ کاری از دست دکترها بر نمياد... يکی از دکترها فکر ميکنه که شايد اين يه مريضی معمولی نبوده... شروع ميکنه به تحقيق در مورد اين مريضی... و بالاخره تونست بفهمه که اين مريضی کشنده س... فقط سه روز و بعد... کافيه ترشحات سرفه ی کسی که مريضه وارد دهنت بشه و... دکتر نتيجه ی تحقيقاتش رو به همه اعلام ميکنه و 13 روز بعد...
بعد از ديدن چندين مورد مشابه، بالاخره دولت کانادا تصميم ميگيره که اقدامات جدی در اين مورد انجام بده... تمام کسانی رو که به اون بيمارستان رفته بودن برای 10 روز قرنطينه ميکنه... اون بيمارستان رو تعطيل ميکنه و به مردم هشدار ميده... از خارج شدن کسانی که مشکوک به داشتن بيماری هستن جلوگيری ميکنه و اسم مريضی رو ميذاره... S.A.R.S... اسمی که با شروع بهار وارد زندگی مردم شد...
اسمی که با شنيدنش مردم با خودشون فکر ميکنن که آيا در قرن بيست و يکم، جايی تو اين دنيا هست که جان آدم در امان باشه؟؟