|
|
 |
|
 |
|
|
Thursday, February 20, 2003 |
فکر کنم خونه ی جديد بهم نميسازه!! ديگه n سال يه بار هم نميام!!
شوخی کردم ها! مشکلات زندگی نميذاره بنويسم! وگرنه کلی حرف دارم!!
تازگيها خودمم نميدونم چه احساسی بايد بکنم!! زنگ تفريح که ميشه اينقدر ميخندم که اشکم در مياد و از دل درد نميتونم تکون بخورم... ولی بعد زنگ بعد ميرم سر کلاس انگليسی و به خودم ميگم که اصلا تعريف خنده چيه؟؟ بعد زنگ آخر ميشه و بعد از مدرسه بچه ها حرف ميزنن و ميخندن ولی بعدش تو راه که دارم راه ميرم به هر چی غم و غصه هست فکر ميکنم و وقتی ميرسم خونه فقط ميخوام بميرم! خيلی وحشتناکه نه؟! بديش اينه که خودم هم نميتونم تکليف خودم رو روشن کنم... اين بلاتکليفی از همه چی بدتره!
ميدونی از چی از همه بيشتر حرصم ميگيره؟ از اينکه چقدر يه سری آدم ميتونن به خودشون اجازه بدن که با حرف نزدن با يه کسی که داره سعی ميکنه باهاشون حرف بزنه، شخصيت طرف مقابل رو آنچنان خورد کنن که... من نميفهمم، ما هم اگر يه خارجی ميومد تو مدرسه مون اينجوری باهاش رفتار ميکرديم؟؟ موقعی که ميومد تو گروهمون برای کار گروهی، جوری باهاش رفتار ميکرديم که انگار وجود نداره؟ وقتی با هم حرف ميزديم اصلا بهش نگاه نميکرديم؟؟ هر چيزی که ميگفت و هر نظری که ميداد ما باز به حرف زدنمون ادامه ميداديم؟؟ وقتی يه نظر خوب ميداد ما سرمون رو با اکراه تکون ميداديم؟؟ بعد فرداش همون نظر رو دوباره تکرار ميکرديم و بقيه ی هم گروهيامون ميگفتن به به چه ايده ی جالبی بذار بنويسيمش؟؟ من فکر نميکنم... من فکر نميکنم هيچ جا تو ايران اين جوری باشه... من نميدونم مشکل اين جور آدما چيه... من ميخوام بدونم کجاش سخته که آدم با يه آدم ديگه حرف بزنه... صرف نظر از مليتش... صرف نظر از وقتی که اومده به اون کشور... صرف نظر از قيافه و لهجه ش... صرف نظر از همه چی...
من نميدونم... شايد شما بدونين...
فعلا...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|