|
|
 |
|
 |
|
|
Sunday, December 06, 2009 |
دوستی امروز نوشت -
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند. (مهدی اخوان ثالث)
چه روزها که این خاطره ها زندگی را به من بازگرداندند، و چه روزها که تحمل کردند بی صبری های من را، اوقات تلخم را. چه روزها که ایمانم به قدرتشان را از دست می دادم و از خانه ی تاریکم بیرونشان می کردم. می ماندند، منتظر، پشت در، منتظر لحظه ای که من به آخر خطم برسم و خانه ام را ترک کنم. همان لحظه ای که ناخواسته به آغوششان می رفتم و مرا به زندگی باز می گردانند. چه گرمایی می بخشند. چه آسان می بخشندم. و باز هم می مانند و تحمل می کنند، اوقات تلخم را، به آخر خط رسیدن هایم را.
بعضی روزها دلم می گیرد از این چرخه ی بی پایان، و آرزو می کنم کاش مثل همه چیز دیگر ترکم می کردند و می گذاشتند خانه ام را ترک کنم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, July 16, 2009 |
شب نوشت - 10 و 11 +++++++++++++++++
نمی دانم چرا این سفر پر است از سرک کشیدن به جاهایی که ده سالی است گذارم بهشان نیفتاده بود.
پریشب پارک جمشیدیه. آن وقت ها که کوچکتر بودم و برادرم تازه راه رفتن یاد گرفته بود، هفته ای چند بار می رفتیم پارک جمشیدیه. کنار استخر بزرگش روی نیمکتها می نشستیم و میوه می خوردیم. من هم با بدبختی زیر نور بدرنگ و کمرنگ چراغهای کنار نیمکت چند صفحه ای کتاب می خواندم. بعد که چشمهایم درد می گرفت، شروع می کردم به دویدن و از روی جوبها پریدن و به هر نحوی برادرم را اذیت کردن. بیچاره برای همین است که امروزی که با تمام استانداردها آرامترین انسان روی زمین است، هنوز با من سر لج دارد!
دیروز هم مشا. خوش گذشت. روز قلیون-3و4و5و6و7 بود. می توانست بیشتر هم باشد، ولی زمان سر لج داشت دیگر. بوی سیر ترشی هم هنوز نرفته لا مصب! ولی با جوجه کباب می چسبید، می شود مشکل بقیه.
جمعه را نمی دانم. نماز جمعه استثنا است. در عمرم به این یکی سرک نکشیده ام. مامان موافق نیست. مامانی که تک تک راهپیمایی ها را رفته. می گوید اینها همه ی آدم های نماز جمعه را می شناسند. حالا تو چادر سرت کن و ته ریش بگذار. باز هم می شناسند. می گوید که بروی آن تو، دیگر راه فراری نیست. همه را جمع می کنند و می برند. به دور از آن سه چهار دوربینی که همزمان مردم حاضر در صحنه را نشان می دهند. می گوید تله ی مرگ است. نمی دانم. نگرانم. می ترسم. خدا کند اتفاقی نیفتد... می ترسم...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, July 13, 2009 |
شب نوشت - 9 +++++++++++
امروز بعد از ده دوازده سالی گذارم به رستوران سرخوشه افتاد. هیچ چیزش تغییر نکرده بود، حتی دکور روی ماستش هم همانی بود که ده دوازده سال پیش بود! ولی خب، امواج خاطرات بود که سرازیر شد و این دفعه دیگر از این میز به آن میز دویدن ها و روی صندلی بند نشدن ها و دعواهای مامان ها خبری نبود. با اینکه بعید نیست با آن خنده ها و داد و بیداد ها و اردهایمان دفعه ی دیگری در کار نباشد!
امروز روز قلیون-2 بود. یک چند تایی لب گیر قاپیدیم، و یاد گرفتیم که دیگر به طعم های عجیب و غریب تنباکو (مثل آلوی ترش) اعتماد نکنیم.
خب همانطور که می بینید، مبارزه هم هر از چند گاهی یک درجه پایین تر از قلیون قرار می گیرد! من دیشب باز 6:30 صبح خوابیدم، و الان جانی نمانده که بیشتر بنویسم! تا فردا.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, July 12, 2009 |
شب نوشت - 8 +++++++++++
دلمان را خون می کنند هر روز. بعضی روزها خونین تر. امروز روز سهراب اعرابی ست. بی بی سی صحبت های عمه اش را پخش می کرد. نمی توانم حال مادرش را تصور کنم. هر روز و هر روز پشت درهای بسته ی اوین، با بارقه ای از امید. در حالی که نامردها یک ماه است که می دانند چه بر سرش آورده اند. با چه توجیهی آخر؟ ای کاش می توانستم ذره ای بفهممشان، تا نفرتم را توجیه کنم. تا بتوانم اول انسان بناممشان، و بعد احساس نفرت کنم. ولی در همان انسان نامیدنشان گیر می کنم. آخر مگر می شود به غیرانسان نفرت داشت.. غمگینم از این همه ظلم. نمیدانم به دنبال چه دلمان را خون می کنند. اگر هم می دانستم نمیفهمیدش. که هر کس بفهمد انسان نیست.
سهراب اعرابی را نمیشناسم. ولی با مرگ او انسانیت باز هم گلوله باران شد.
------------
وای که آتش میزند...
"به پروین کمتر زنگ میزدیم زیرا که تا دیروقت شب مقابل اوین بود و پس از آن نیز جسم نحیف و آزرده اش را توانای پاسخ به پرس و جوهای تکراری نمیدیدم. پریشب دو روزی بود که برادرم را که معمولاً از او خبر میگرفتم نمییافتم. ناچار به او زنگ زدم با اینکه در ایران از شامگاه ساعاتی گذشته بود، پریشان و گویی شرمنده میگفت:
«من الان دیگه نشستم توی خونه، میگن باید تا آخر هفته آزاد بشه. آخه الان که چهار هفته داره میشه! میترسم نکنه انقدر بدجوری زدنش که نمیخوان با چهره زخمی بیاد بیرون؟!»
در دلم آرزو کردم ای کاش همین باشد اما به او گفتم: چرا باید بچه هیجده ساله رو که دست خالی توی تظاهرات میلیونی بوده اینطوری بزنن؟ انقدر بد به دلت راه نده. فقط مسئله اینه که تعداد دستگیریها زیاده..
ولی پریشان بود و تأثیر دلجویی من ثانیهای هم نمیپایید و بر میگشت به قعر نگرانیهای مادرانه اش و قلب مرا آتش میزد:
«تو سهراب را از وقتی بزرگ شده ندیدی. پسرهات دیدن. مثل رضا مظلوم و آرامه. اون اصلاً اهل درگیری نیست میگم برای همین شاید کتکش نزنن؟.ولی چرا نذاشتن یک تلفن اقلاً بزنه؟...»
و بیهوده سراییهای من که: خوب سالمه، جوونه مریض نیست، آدم مشهوری هم نیست که فکر کنن بهتره زودتر خبر بدن...
و باز او که گویی با خود نجوا میکند:
«بچه نتونست کنکور بده دیگه! الان دو تا کنکور نداده. ببین چقدر هم دلش شور میزنه! میگفت من قبولم مامان! نگذاشت که براش معلم بگیرم یا بفرستمش کلاس کنکور. خیلی ملاحظه کاره بعد از مردن باباش همش مواظبه خرج درست نکنه. هر چی بهش گفتم بذار برات معلم بگیرم. میگفت مامان من خودم خوندم میدونم قبول میشم.؛نگران نباش!»
نوشته ی ملیحه محمدی در سوگ برادرزاده اش سهراب
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, July 11, 2009 |
شب نوشت - 7 +++++++++++
به این سرعت یک هفته تمام شد ها! همین دیروز بود که بعضی دوستان با ارائه نکات ایمنی برای رد شدن از بازرسی گذرنامه راهی ام کردند، و بعضی دوستان هم به امید این که انشاالله اوین تا آن موقع به تلفن مجهز خواهد شد خداحافظی کردند. خلاصه که هفت روزی کمتر میزند.
جایتان خالی، دیشب از شدت امیدواری به آینده ی جنبش چنان هیجانی داشتم که خانه را تا 6:30 صبح متر می کردم و دریغ از یک خمیازه. خلاصه بعد از سه ساعت خواب، با کتک بیدار شده و دویدیم و دویدیم و دویدیم به دنبال مقدمات عروسی دایی جان. و بعد هم که رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم تا همین چند دقیق پیش. خلاصه سرتان را درد نمی آورم دیگر. پایمان ذق ذق می کند و آب گرم علاج است. خواب زیر دوش آب گرم هم باید حال دهد. تا ببینیم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Friday, July 10, 2009 |
شب نوشت - 5 و 6 +++++++++++++++
انگار قسمت بود که بعد از تظاهراتِ گرچه کوتاهمان در انقلاب، شب 18 تیر دسترسی به اینترنت نداشته باشم تا خواندن و دیدن وحشی گریهایشان یک روز هم که شده به تعویق بیفتد.
حدود سه و نیم بود و من و اخوی در ماشین، ظل گرما، منتظر مامان بودیم که از خشکشویی بیاید و برویم شال و کلاه (شلوار جین و کتانی و آب معدنی) کنیم برای راهپیمایی. یکهو غمی سنگین از پس کله چنان شترقی زد که برق از سرم پرید. چاره ی کار را در نوشتن دیدم بلکه تخلیه شود -
"خیابان ها خلوت است. امیدوارم این به معنی شلوغی خیابان انقلاب باشد. راستش را بخواهی کمی غمگین شده ام. از این که مردم از مبارزه ای که آینده ی من و تو و خودشان را رقم می زند دست کشیده اند. غمگین شده ام از این که "خب آخرش که چه" ها از دهان ها نمی افتد. می خواهم آن سه ملیونی که یک ماه پیش ملیون ها چشم را به تلویزیون دوختند باز هم حضور داشته باشند و فریاد سکوت سر دهند. ولی نمی دانم چرا امید ندارم. چرا احساس می کنم جاده های شمال از خیابان های تهران شلوغتر خواهند بود. ولی من می ایستم. من می روم تا فریاد سکوت سر دهم و به یاد شهیدانم قطره اشکی بریزم."
خوشحالم که از قدرت پیشگویی ام معیوب تر چیزی سراغ ندارم!
حدود چهار و نیم بود که میدان هفت تیر و میدان ولیعصر را با ماشین رد کردیم. هفت تیر خبری نبود، ولی از میدان ولیعصر به بعد در بلوار کشاورز هر صد متر ماشین های پلیس پارک بودند. گرچه نه خبری از باطوم بود، نه گارد، نه چیز دیگر. باز آن غم وامانده گریبانم را گرفت، که پس از میل کردن یک ضد حال جانانه در میدان انقلاب، راهی خانه می شویم تا با بی میلی عصرانه ای با چاشنی نا امیدی میل کنیم. گرچه از همان میدان ولیعصر، تک و توک همرزمان را میدیدم که شال و کلاه کرده، راهی خرید کتاب در انقلاب بودند.
بعد از پارک کردن در خیابان حجاب، با گذشتن از کنار چند پلیس که بسیار متمدنانه سر چهار راه ایستاده بودند، راهپیمایی به سمت مرکز خرید کتاب را از وسط بلوار آغاز کردیم. درختانی در این سو و آن سو سایه انداخته بودند، و چمنی بود و آبی و کلی با صفا. اگر تابلو انقلاب را نمی دیدیم چه بسا به راه ادامه می دادیم. کم مانده بود که با دیدن هموطنانی که روی چمن ها بساط چای و ورق و هندوانه پهن کرده بودند، ما هم بنشینیم و حالش را ببریم. ولی این غم وامانده نگذاشت که چند ده نفری را که فکر می کردیم شاید جلوی دانشگاه تهران محاصره شده باشند تنها بگذاریم.
درست از تقاطع 16 آذر و کشاورز بود که جو را انگاری وارونه کردند و از آن بهشت باصفا به حبس بردندمان. موتوری هایی از پیاده رو به سمت انقلاب ویراژ می دادند. خیابان هم از ترافیک قفل شده بود. تراکم پیاده رو ها هم قدم به قدم بیشتر می شد. و ناگهان آن غم وامانده انگاری احساس خطر کرد و شادی غیر قابل وصفی از این عظمتِ کتابدوستی هموطنانم وجودم را فرا گرفت. قدم هایم محکم تر شد. موبایلم را در جیبم جاسازی کردم تا از تمام اتفاقات فیلم بگیرم و بعدا گلچینی کوتاه تهیه کنم.
به انقلاب که رسیدیم، حضور جمعیت فوق العاده بود. در لحظه ی پیوستن به موج جمعیتی که به سمت میدان انقلاب در حرکت بودند، احساس غرور و تحسین و غبطه ای وجودم را فراگرفت، که تا به آن روز تجربه نکرده بودم. قدم به قدم، نگاهی که ماسک های سبز رنگ مخفی نمی کردند، تا اعماق مغزم رسوخ می کرد و بعد فریاد می زد "من حق ما را پس خواهم گرفت"، و چنان لرزشی به تنم می انداخت که چاره ای به جز حرکت به جلو برایم باقی نمی گذاشت.. تا بلکه ضعفم در برابر این عظمت وجودی در قدم هایم مخفی شود.
هر چند قدم، هر چهار قدم، دو مامور نیروی انتظامی ایستاده بودند، و به محض توقف کسی رو به روی مغازه ای فریاد "تجمع نکنید، بفرمایید" سر می دادند. حداقل لفظا ادب را رعایت می کردند. امیدوار شده بودم که حرکتی مسالمت آمیز در پیش داریم. ولی حرکت شتابزده ی مردم، نبود حتی یک نماد سبز (به جز ماسک ها)، ندیدن حتی یک موبایل در حال عکسبرداری، شنیدن جملاتی مثل "می بینی انقلاب چقدر شلوغه امروز؟ چطور؟" یا "خانم شما برای راهپیمایی اومدین؟" انگاری اضطراب هزاران نفری بود که آرامش قبل از طوفان را می شناختند.
چند قدمی جلوتر بود که ناگهان قدمها شتابزده تر چرخیدند، و صدها نفر با هم گفتند "برگردید برگردید" و جمعیت شکاف خورد تا راه را برای چندین سرباز وحشی چماق به دست باز کند، که سوار بر موتور گاز می دادند، باطوم ها را بالای سر می چرخاندند و چیزهایی می گفتند که یادم نیست، چون کلمات سرباز نیروی انتظامی که کناری ایستاده بود در گوشم می پیچید که می گفت "خانم برو دیگه حرکت کن، مگه نمی بینی میزنه؟" و گیجی من از اینکه آیا واقعا درست شنیدم یا نه؟ جلوتر شش یا هفت زن جلوی نیروهای انتظامی ایستاده بودند، و فریاد شکایت سرداده بودند که مگر همین شماها نیستید که باید از جان مردم حمایت کنید؟ پس این گوشه ایستاده اید که چه؟ غیرتتان کو؟ و چشمان شیشه ای آنها که زل زده بود و باز "تجمع نکنید، بفرمایید".
سر خیابان کارگر بود، که ناگهان فریاد های دلخراش صدها زن و حمله ی مردم به وسط خیابان نگاهم را به سمت یکی از همان هایی که قبل تر بر سر نیروی انتظامی فریاد میزد برد. دو نفر از همان وحشی های سوار بر موتور با باطوم به جانش افتاده بودند، و فریاد جمعیت و حمله ی مردم برای نجاتش تاثیری نداشت.. بردندش. یعنی کشیدندش. ندیدم کجا، مامان یا بابا یا یکی دیگر دستم را گرفته بود و به پشت نرده های نیمه بسته ی پاساژ میبرد. از تراکم صداها و تصاویر گیج گیج بودم، که سوزشی ته گلویم احساس کردم. یکی از چشم قرمزانی که در پاساژ هم سلولی ام بود، گفت وسط خیابان گاز اشک آور زده اند، آن خانم را که برده اند هیچ، دو سه نفر دیگه هم بازداشت کرده اند.
از پاساژ که بیرون آمدیم دنیایی دیگر بود. روبان های سبز بود که از دست مردم آویزان شده بود، الله اکبر های تکان دهنده از گوشه گوشه ی خیابان بر میخاست و تجمع های سی چهل نفره ی مردم با علامت وی الله اکبر گویان خیابان کارگر را بالا و پایین می رفتند. بی شرف ها نمی گذاشتند. می ریختند و جمع را به هم می ریختند. و ثانیه ای بعد الله اکبر از آن طرف خیابان بر می خاست. وسط خیابان داشتند یکی را با باطوم می زدند، یکی از همان نیروهای انتظامی که از بفرمایید گفتن خسته شده بود و کمی هیجان احتیاج داشت. جلوتر دیگر از پلیس های متمدن خبری نبود. باطوم ها و گاردهایشان را از صندوق بیرون آورده بودند، و آماده ی حمله تک تک رهگذران را زیر نظر داشتند. تصمیم گرفته بودند انقلاب را تعطیل کنند. راه های ورود به خیابانهایی که منتهی به انقلاب می شد را بستند، و ما با گذشتن از چهارراه کارگر و کشاورز راه بازگشت به سوی جمعیت را پشت سر خود بستیم. دیرتر بود که شنیدم همان هایی که مجبور شدند برگردند، نیروهای سرکوب را با حضور در خیابان های خارج از برنامه سردرگم کردند.
زیبا بود. با تمام وحشی گریهای چندش آور و تهوع آور و نفرت برانگیزش. گرچه بابا نگذاشت بیشتر بمانم، ولی میدانم که آن غم وامانده دیگر این طرفها آفتابی نمی شود. دیگر امیدم پاره ای از تنم شد، که برای جدا کردنش باید اسلحه بیاورند.
شاید سالها طول بکشد، ولی تا باشد من هم خواهم بود.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, July 08, 2009 |
شب نوشت - 4 +++++++++++
امروز زندگی سوت و کور بود.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Tuesday, July 07, 2009 |
شب نوشت - 3 +++++++++++
اول از همه در ادامه ی نوشته ی قبلی بگویم که، اینها انگار می خواهند ما را زیر دوش آب سرد منجمد کنند، ولی گرمای لذتبخش درونی ما را از مشاهده ی این رعب و وحشتی که از این ناچیز خس و خاشاک دارند، نادیده می گیرند! خلاصه بسی شادمانیم، و مشغول رقص و پایکوبی!
امروز روز قلیون-1 بود. در فضایی بس دلنشین و با صفا در کنار دار و درخت ها و آبهای روان (گرچه مصنوعی) از تنباکوی اصیل دوسیب لذت بردیم. قرارهایی هم برای روز پنج شنبه گذاشته شد، که البته همه متفق القول از باطوم های احتمالی صحبت می کردند. گرچه من فکر می کنم این رعب و وحشتی که آن طرفی ها دارند (که روز به روز کفه ی امید این طرفی ها را سنگین تر می کند) شاید برای اولین بار به فکر بیندازدشان تا سلاحهایشان را غلاف کند. تا ببینیم.
امشب هم در یک فرآیند معجزه آسا، با دوستی از میان بیست نفر بسیجی که وسط یکی از خیابان های پر رفت و آمد پاسداران ماشین ها را برای بازرسی نگه می داشتند عبور کردیم و من باز از شدت مخلوطی از ترس و هیجان به فکر عکس گرفتن نیفتادم. ولی ماشاالله پول خوراکی هایشان را ده برابر کرده اند انگار..
اخبار دیگر اینکه اس.ام.اس همچنان قطع است. و امروز در خیابان ها به جز این مورد آخر، خبری از فضای امنیتی نبود. که اگر بود من خوشحال تر بودم، حداقل زیر گرمای سوزان آفتاب قدری از انرژی شان هدر می رفت. تا ببینیم..
دلمان هم برای امواج اخبار فیس بوک تنگ شده است. البته یک نرم افزار زیبا دانلود کرده ام که از فیلتر می گذرد، ولی با این سرعت لاک پشتی آدم رغبت نمی کند. بسنده کرده ایم به ایمیل ها و وبسایت های بدون دکوراسیون خبری.
خب، جت لگ در میزند. من بروم ببینم حرف حسابش چیست.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, July 06, 2009 |
شب نوشت - 2 +++++++++++
تهران امروز آرام بود. چراغانی های زننده ی سبز و قرمز به مناسبت ولادت حضرت علی، و کیلو کیلو پرچم ایران شهر را فراگرفته بود. امروز روز پدر بود، و تهران با آرامش استراحت می کرد. گرچه سِ.اُ.دُ همیشه در صحنه به همراه گرد و غبار بیابان های ناکجاآباد دیگر جایی برای اکسیژن در ریه ها نمی گذاشت. پدیده ای شگفت انگیز برای منِ بیابان ندیده بود، که ساختمان صد متر آن ورتر را نمی دیدم! با این وجود، دغدغه ام، انتظار کشنده ای برای خوابیدن، بیدار شدن، و دیدن دوباره ی تهرانی در آرامش بود. تهرانی ساکت و خاموش. مهر تایید به توانایی خبررسانی های دست و پاشکسته ی این روزها. و خب میدانی، امیدی هم بود. انتظارم آنقدر هم بیربط نبود. ایمانی هم داشتم به همت مردم. خلاصه اش اینکه یک جورهایی مثل روز قبل از انتخابات بود، ورژن خفیفترش. ولی خب، باز هم معلوم شد که اصلا این انتظارات از روزها قبل باطل و بیهوده است و ما همان چغندری هستیم میان مزرعه ای وسیع از چغندرها و آقای کشاورز هر دفعه وقت و بیوقت سراغ درو می آید و هوار ما ست که اصلا فصل درو کجا بود که تو سروقت ما آمدی؟ خلاصه اش اینکه چنان آب سردی بود این اعلام تعطیلی به دلیل آلودگی، که ما پنج ساعتی است در ذل گرما زیر پتو لمیده ایم و با شگفت به این خلقت خدا فکر می کنیم و هر چه می جوریم، حکمتش را نمی یابیم. باشد که کسی ما را به راه راست هدایت کند.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, July 05, 2009 |
شب نوشت - 1 +++++++++++
الان هفت سالی است که هر سال ایران میروم. یعنی امسال سال هفتمی است که ایران رفتن برایم حکم سفر به وطن دارد، نه بازگشت به خانه و زندگی. شش سال، هر سال، با شوقی غیر قابل وصف که تمام ابعاد زندگی ام را تحت الشعاع قرار می داد، برای سفر آماده می شدم. پرواز تقریبا دو روزه ی سفر، کمتر نشانی از خستگی باقی می گذاشت. لبخندی که خاکروبی خاطراتم بر لبم می نشاند رهایم نمی کرد. سفر ایران من، شش ساله بود، سرزنده و شاداب و کنجکاو - و بیش از همه امیدوار به آینده. امسال سال هفت است. قرار بود سالی سبز باشد. سالی که قرار بود کودک شش ساله ی من را از غرور لبریز کند. اما هجده روز پیش بود که کودک شش ساله ی من را به زننده ترین وجه ممکن کشتند، و من تا امروز نفهمیده بودم. تا امروزی که قدم بر خاک ایران گذاشتم نفهمیدم. در طول سفر فرصتی برای مرور خاطرات شش ساله نبود. خاطرات پنجاه و شش سال پیش آرامش بیشتری به همراه داشت -
"حکومتی که تکیه گاهی قوی در میان مردم نداشته باشد زور لازم دارد ... در کشوری که دولت قانونی آن با کودتای نظامی ساقط می شود و هیئت دولت را در دادگاه نظامی همان رژیم کودتا مجاکمه می کنند، توسل به قانون و دفاع از حقوق و شرف انسانی مطرح نیست. در چنین رژیمی شکنجه ی فیزیگی و روانی از ابزارهای اصلی تحقیق است ... وای بر حال کسی که دیروزش بهتر از امروزش باشد"
در جستجوی درسی آموزنده در این خاطرات بود که خواب یک آرمان تحقق یافته به چشمانم راه پیدا کرد. و بیدار شدن آنقدر تلخ بود که دیگر نخوابیدم. از کودک شش ساله ی شاداب خبری نبود. تغییری احساس می کردم، گویی آرامش قبل از طوفان، ولی نمی دانستم چرا. هواپیما که به زمین نشست، مانتوام را پوشیدم، روسری ام را سرم کردم و ساکم را برداشتم. اولین قدمم خارج از هواپیما، مثل سنگ سنگین بود. بعد از هجده روز، من را در مقابل صحنه ی مرگ کودک شش ساله ام گذاشته بودند. و این حسی کاذب نبود. حسی بود که تمام وجودم را در برگرفت و قدرت حرکت را برای ثانیه ای سلب کرد. یک سرباز صفر و یک سرهنگ روبروی در هواپیما، تمام صحنه ها و نفرت ها و خیانت ها و خون ها و باطوم ها ی هجده روز گذشته را برای ثانیه ای شفاف و واقعی جلوی چشمانم به نمایش گذاشتند و من برای ثانیه ای ایستادم به سوگ کودک شش ساله ام.
من دیگر او را نخواهم دید. اگر سرزندگی باشد، تلخ است. اگر کنجکاوی باشد، هدفمندتر است. اگر امید باشد، انتهای راهی پر پیچ و خم است... با همه ی این اوصاف امروز بهتر از دیروز است و جوان هفت ساله ی من سرشار از غرور است.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Friday, May 15, 2009 |
می دانی کدام قسمتش بدتر از بقیه ی قسمت هایش است? آن قسمتش که من تنهای تنها برای خودم فکر می کنم، داستان می بافم، خیال پردازی می کنم، برداشت می کنم، قضاوت می کنم، دسته دسته گناه گردن مردم می اندازم، دسته دسته مجازات ضمیمه ی گناه ها می کنم، تصمیم های قطعی می گیرم، همه چیز را حول محور تصمیم های قطعی ام می چرخانم، روز به روز بیشتر به تصمیم هایم ایمان می آورم، قانون می نویسم و در اعماق ذهنم با صبر و حوصله حک می کنم - قانون شماره ی هزار و هفتصد و چهل و دو، تو و تو و حتی تو را هم به همراهی دعوت می کنم، و بعد...
می دانی کدام قسمتش بدتر از بقیه ی قسمت هایش است? آن قسمتش که من تنهای تنها برای خودم تمام این کارها را می کنم، و این اجباریست که من خواستم، تصمیم گرفتم و سعی کردم نفی کنم. ولی کسی نخواست همقدم من باشد.
و حالا، قانون شماره ی هزار و هفتصد و چهل و سه...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, May 14, 2009 |
روزهایی که صبح هایشان یک فرقک هایی دارد.. روزهایی که فرقکش را به حساب خواب بدی که یادت نمی آید میگذاری، یا پرخوری شب قبل، یا ابرهای تیره ی درهم، یا "از همان روزها" بودن.. روزهایی که یک ساعت بیشتر می خوابی، برای فرار.. روزهایی که زنگ پشت زنگ های تلفن و ساعت کارساز نیست.. روزهایی که آخر از سر عذاب وجدان از تخت سرازیر می شوی به روی زمین، و یک ساعتی به خودت در آینه زل میزنی، و آخر از سر عذاب وجدان از خانه بیرون میروی.. روزهایی که پلیس برای تلفن صحبت کردن در حین رانندگی جریمه ات نمی کند، چون صدای آهنگ بلندتر از آن است که بشود با کسی صحبت کرد.. روزهایی که مسیر طولانی هر روزه ات نمیدانی چرا اینقدر زود به پایان میرسد? روزهایی که حتی تند هم نمی روی، چون می خواهی یک ساعتی در همان حال بمانی.. روزهایی که به رانندگان هم مسیرت فحش نمی دهی، چون جز جاده ی خالی چیزی نمی بینی.. روزهایی که آخر به سه راهی مقصد میرسی.. و می خواهی یک ساعتی درست سر همان سه راهی بمانی، چون نمی دانی کجا بروی.. راست یا چپ یا مستقیم? شاید هم باید دور زد.. روزهایی که صدای بوق های ممتد نمی گذارد سر سه راهی ات بمانی..روزهایی که فقط از راست به چپ به مستقیم به راست به چپ به مستقیم به... روزهایی که میگذرد در راه و در یک ساعتی این جا و آن جا بودن ها و در هوایی ابری تر از ابری های تیره و درهم.. روزهایی که فردایش هم از همین روزهاست.. روزهایی که سوال های "آخه چته?" بی جواب می ماند در یک ساعتی سکوت.. روزهایی که سکوت حاکم بر حق است.. سلسله روزهایی که از یکی از همین روزها شروع شد و نمی دانی کی تمام می شود..
آخر من دلم برای الاغ گفتن ها تنگ می شود..
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, May 13, 2009 |

Credit: Dick Smolinski
Although my anger has subsided quite a bit, I came across this photo by accident today and thought it fits well with my previous post. I will be taking the role of the cook of course :D
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Tuesday, May 12, 2009 |
I am just absolutely dumbfounded at how clueless people can be! I mean, really, OPEN those eyes, use just ONE of those brain cells. Honestly, how hard can that be for a decent educated competent person? I can only think of two possible answers - either they are really not decent educated competent people, which I will take as proof of my own unacceptable cluelessness and will banish myself to a secluded island, OR they really are decent educated competent people, and they merely choose to abuse this gift. And this infuriates me to impossibly reached heights. They retreat to their beautiful empty shells and choose to showcase that beautiful shell while ignoring fundamentals that shape every decent person's life. I dare not say "a crime to be punished", but I just wish we could live in a better world, where at least the few people around you could be trusted.
I have a class and I can not write more. I hope this is my last post of the sort. I don't like being angry. It messes up my metabolism.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, May 04, 2009 |
.Vertigo. I was falling.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Tuesday, April 21, 2009 |

دوست دارم لحظههایی را که صدای موسیقی تمام اصوات و افکارم را در بر میگیرد. دوست دارم ترک کردن تمام افکارم و سوار قطار آهنگها شدن را. دوست دارم آخر خط پیاده شدن و به آغوش تمام افکارم برگشتن را. دوست دارم آن مسیر را که ابعاد نگاه کردنم را تغییر میدهد، و منی نو به افکارم هدیه میدهد. دوست دارم این لحظهها را.
دوست دارم لحظههایی را که مینویسم. لحظههایی که با هیچ چیز به غیر از نوشتن آرام نمیگیرم. دوست دارم بدرقه کردن افکارم را، تشکر کردن برای تمام حضورداشتنهایشان را، و پر کردن این صفحات با تمام لحظه های خوبی که در کنارشان داشتم را. تمام افکار دردناک یا زیبایی که چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و در لحظهی خداحافظی من را در دنیایی بزرگتر و زیباتر ترک کردند.
دوست دارم به استقبال افکار جدید رفتن را.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, April 09, 2009 |
 از وقتی یادم میآید، کشش عجیبی به «یک/ده/صد سال پیش در چنین روزی» ها داشتم. چه بین برنامه های مورد علاقهام (که بهترین وقت نه برای نشستن روبهروی تلویزیون، بلکه برای دویدن به یخچال و جمعآوری آذوقهی بیشتر بود)، چه در کادرهای کوچک گوشهی پایین سمت چپ مجلهها، چه در حاشیههای حرفهای مهم پیر جمع. هیچ وقت ندانستم این کشش همهگیر است یا نه. کشش به مختصر جملهای که خط مستقیم زمان را برای لحظه ای قطع میکند تا امروز امسال را کنار امروز سالی دیگر بگذارد. سرگرمی خوبی بود. لحظه ای بود که امروز سرنوشت ساز کسی ده سال پیش، در جملهای جویده شده، کنار امروز خیلی اوقات تکراری و بیاهمیت من قرار میگرفت. شاید باید تکان دهنده میبود، ولی فقط جالب بود.
امروز بود که فهمیدم که چقدر امروز سال گذشتهام با امروز امسال فرق داشت. امروز بود که فهمیدم چقدر حرف در تک جملههای «یک/ده/صد سال پیش در چنین روزی» ها نهفته بود و من نمیدیدم. همیشه میگفتم، ولی امروز دیدم، فهمیدم، درک کردم، که باید تجربه کرد. فقط یک نگاه به یک صفحهی اینترنتی بود، یک نگاه که مرزهای زمان را قطع کرد و «یک سال پیش در چنین روزی» من را کنار امروز قرار داد. ساده نیست این جملهها و لحظهها و نگاهها. تکان دهنده است این تغییرهای نهفته در یک جمله که سالها *زندگی* پشتوانهشان است.
«یک سال پیش در چنین روزی» «همه چیز باید می گذشت». همه چیز گذشت. این نیز بگذرد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, March 11, 2009 |
با همه ی بدی های چند روز گذشته، به طرز عجیبی آرومم. همیشه بعد از خبر بد قات میزدم، ولی این آخری انگار زیادی بود. انگار صف پر شده بود. واسه همین قات نزدم. که یه ذره هم ترسناک بود. چون منتظر بودم که یهو یه کار عجیب غریب بکنم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. برای همین فهمیدم که این آخری فرق داشت. هنوز هم فرق داره. قراره یه چیزی رو عوض کنه. قراره یه اتفاق مهم تو زندگیم بیفته. و من منتظر می مونم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, February 07, 2009 |
در لحظه:
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا، مرداد هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و پنج، مهر هشتاد و شش...
نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها.
مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته.
نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.
نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.
نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست.
...
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, February 02, 2009 |
 حس سوزش هست و نیست. بیشتر حس آگاهی است. آگاهی از آن جیزی که تا امروز می سوزاند و نمی دانستی چیست. امروز می سوزاند و می دانی چیست. می سوزی چون می دانی باید از همان چیز، تا آخر زمان بسوزی. و شاید اگر آگاهی نبود، روزی نمی سوختی و به راحتی یک "خداحافظ" گفتن خاموش می شدی. ولی افسوس که آگاهی تا آخر زمان درمان ندارد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, January 28, 2009 |

یک وقت اشتباه برداشت نکنید، حرفهایش خیلی قشنگ بود. این که آدم باید در زندگی اش همان آرامش و عمق اقیانوسی را داشته باشد که هر روز فقط موج های خروشانش را می بیند. که ذهن و احساسات و بدن ابزاری بیش نیستند که با مشغولیت هایی که هر لحظه ایجاد می کنند، انسان را از رسیدن به آرامش درونی اش باز می دارند. که فکر کردن فقط انسان را از توجه به لحظه باز می دارد، لحظه ی کوتاهی که عمق مطلق زمان است اگر بخواهی در آن غرق شوی. که ذهن و احساسات تو را در گذشته و آینده، در بُعدی از زمان می برند که پایانش مرگ است و بس. که اگر روزی تصمیم بگیری دنیا را با آگاهی از تمام این ها ببینی، مشکلاتت در خود حل می شوند، و تو می مانی و یک دنیای زیبا.
حرفهایش خیلی قشنگ بود. حتی برای چند لحظه تمامش را باور کردم، آخر حافظه ام عادت دارد تجربه های تلخ گذشته را در گوشه کناری مخفی کند. ولی حیف که عادت دارد بعضی روزها آن چنان خانه تکانی کند که نفسم از گرد و خاک بالا نیاید. همان روزها ست که من ساعتها در خیابان می روم و.. به کجا می رسم؟ فکر می کنم، در بُعد مرگ زمان حرکت می کنم، لحظه ها را که گویا شتابان از کنارم می گذرند گویا نمی بینم، احساساتم را اسیر خود می کنم و میان تولد و مرگ با خود می کشانمشان، پایین می روم و با کشیده ای بالا می آیم، و باز فکر می کنم، و فکر می کنم که مگر می شود در این لحظات حضور داشت؟ مگر می شود در گذشته های خاکروبی شده سیر نکرد و همان گذشته ها را امروز به شکلی دیگر ندید؟ و مگر می شود فکر نکرد؟ مگر می شود امید داشت که این گذشته ی مکرر در خود حل شود؟
حرفهایش قشنگ بود. شاید روزی دیگر.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, January 26, 2009 |
 یاد آن روزها که پازل هایم ده تکه ای بود بخیر. پازل یک موش و گربه، که بعد از هزار بار درست کردن و خراب کردنش حوصله ام سر می رفت. می افتاد یک گوشه و دیگر حتی سراغش را هم نمی گرفتم. منتظر یک پازل جدید ده تکه ای می ماندم و روز از نو روزی از نو. همان روزها بود که مدرسه رفتن و درس خواندن و بزرگ شدن برایم دست نیافتنی ترین خواسته ی زندگی ام بود.
در سفرم به ژاپن بود که بابا اولین پازل صد تکه ای ام را برایم خرید. در پوست خود جا نمی شدم. با اینکه چهار سال بود به مدرسه می رفتم، پازل صد تکه ای ام بود که احساسٍ غرورٍ دیگر-بزرگ-شده ام را در من به وجود آورد. تا مدتها از این احساس غرور محافظت می کردم. خریدن و درست کردن و خراب کردن پازل ها ی صد تکه ای برایم بهترین تفریح بود. مامان بعضی وقتها از دیدن تکه های پازل کف اتاق شکایت می کرد. یاد گرفتم که پازل هایم را زیر تخت بگذارم که نکند در مرتب کردن های مامان یک وقت تکه ای از آنها گم شود.
بزرگتر می شدم و تکه های پازلم سال به سال کم تر می شد. اولین بارش، وقتی بود که سراغ پازل دیزنی ام رفتم و شروع کردم به درست کردن. بعد از چند ساعت که تمام تکه ها سر جایشان رفتند، جای تکه ای از گاری گل فروشی خالی بود. تمام خانه را زیر پا گذاشتم و هیچ اثری نبود. شاید بگویید مسخره است، ولی برای اولین بار در زندگی ام احساس شکست کردم. برای اولین بار غرورم ترک خورد. دیگر نمی خواستم کاری بکنم که همه مهر تایید به بزرگ شدنم بزنند. همان روزها بود که ساکت تر شدم. با این وجود ادامه دادم، به درست کردن و خراب کردن پازل های نیمه کاره. به ساختن تصویری که اصلی ترین قطعه ش همان قطعه ی گم شده بود. تصویری که زیباییش در غم لحظه ی شکست خلاصه می شد. نمی دانم، شاید همان روزها بود که بی خیالی و شادی هایم رنگ غم گرفت.
اولین پازل هزار تکه ام را هیچ وقت تمام نکردم. دومین ش را هم. از لحظه ی آخر می ترسیدم.
شاید لحظه ها را بزرگتر و عمیق تر از آنچه بودند جلوه می دهم. آن روزها که از گم شدن قطعه های پازلم ناراحت می شدم، معنای شکست را نمی دانستم. ولی وقتی زندگی ام را همان پازلی می بینم که ده قطعه ای بود و کامل، صد قطعه ای شد و نیمه کاره، و امروز هزار قطعه ای است و ناتمام، نمی توانم به ناراحتی هایم شکست را نسبت ندهم. نمی توانم افسوس آن لحظه هایی را نخورم که می توانستم از تمام کردن آن آسمان آبی پانصد قطعه که یک تکه ابر هم نداشت احساس غرور کنم. شاید اگر می فهمیدم قطعه ی گم شده کدام است می توانستم به دنبالش بروم. ولی میان تپه ای قطعات تلنبار شده روی هم از کجا می توان فهمید؟
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, January 01, 2009 |
 خب، این هم از سال نو. نه بویش فرق دارد، نه رنگش، نه حسش، نه هیچ چیز دیگرش. همان است که دیروز بود و فردا خواهد بود. ولی اقرار می کنم آن لحظه ای که همه برای رسیدن عقربه ی سوم به دو تای دیگر شروع به لحظه شماری کردند، من به فکر فرو رفتم. به فکر این که اگر واقعا فردا قرار است فرق داشته باشد، نقش من در این تغییر چیست؟ به فکر فرو رفتم، ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدم. می دانم که می خواهم بهتر باشم، مهربان تر و شاد تر و آرامتر. امروز در وبلاگ شیوا گشت می زدم، و احساس کردم چقدر تغییر کرده ام. چقدر دلم برایش تنگ شده است ولی چقدر رنگ دل تنگی ام تیره است. چقدر دلم تنگ حضورش است تا فقط شده برای یک لحظه بتوانم در لحظه غرق شوم. چقدر دلم تنگ آن لحظه هاست که توانایی ساختن و بودن و حضور داشتن داشتم. از مسیرم می ترسم. از تلخی ای که بیشتر و بیشتر در وجودم ریشه بدواند و چندی دیگر من حتی حضورش را احساس نکنم. از تلخی بیزارم. از بی تفاوت شدن نسبت به آن بیزارتر. رنگ دل تنگی های قدیمم را می خواهم. پسم بدهید. احتمالا جایی پنهانش کرده ام. فقط امیدوارم این تلخی مزمن از جست و جو بازم ندارد.
امیدوارم سالی پویا داشته باشید.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, December 27, 2008 |

نمیدانم چرا یک سال و خورده ای است که اینقدر نفهم شده ام! یعنی فقط اینقدر می فهمم که نفهم ام. حس زیاد جالبی نیست. آخر از اول که نمیدانستم نفهم ام. آن خیلی اوایل که بچه بودم و در جایی دیگر، فکر می کردم که همه ی انسانها در نوع خودشان خیلی هم با فهم و شعورند، که اصلا نفهم بودن کلمه ای تعریف نشده است. شاید یکی دو هفته ای بیشتر طول نکشید که به این نظریه رو آوردم که همه ی دور و وری هایم نفهم اند. ولی آخر از آن جایی که هنوز یک جو منطق داشتم و این نظریه آن چنان منطقی نبود، فهمیدم که این من هستم که نفهم ام. خلاصه ی مطلب این است که آقا جان، معرف حضور شما ساناز، نفهم هستم.
حالا من مانده ام و یک خروار افکار بی نتیجه، و هیچ آدم نفهمی پیدا نمی شود که با من هم فکری کند. هیچ آدم با فهم و شعوری هم دلش برای منٍ نفهم نمی سوزد؛ حرفم را که نمی فهمند، چشم امیدم به همدردی شان بود، که دریغ از یک روزن همدلی. خلاصه ی مطلب این است که آقا جان، معرف حضور شما ساناز، محکوم به تحمل درد بی درمان نفهمی-در-میان-دریای-فهم هستم.
حالا می گویید راه چاره چیست اگر من نمی خواهم گرفتار درد کشنده ی فهم و شعور بشوم؟ اگر نمی خواهم این یک روزن اعتقادی که به زندگی ایده آل نفهمیت ام دارم را از دست بدهم تا مثل تمام انسان های با فهم و شعور اطرافم خودم را در اعماق صندوقچه ی تاریکم جا بدهم تا لایه ی زمخت بیرونی ام زندگی ام را با فهم و شعور یک لایه ی زمخت به آخر خط برساند؟ حتما راه چاره ای نیست، وگرنه من اطرافم را پر از سطوح زمخت نمی دیدم. با تمام نفهمیت ام می دانم که همه ی انسان ها روزی روزگاری نفهم بوده اند.
راه چاره ای نیست. فکر می کنم جای من جایی دیگر است.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, December 06, 2008 |
امروز صبح از آن صبح هایی بود که نمی خواهی از خواب بیدار شوی. نه اینکه بخواهی با خوابیدن، زندگی روزمره ی تاسف بارت را به تعویق بیندازی ها،اصلا. من که دیگر عادت کرده ام و بیدار شدن و نشدن هر دو میگذارندم در دو دنیای قاراشمیش، هر دو یکسان. ولی امروز، کمی صبحتر از وقتی که بیدار شدم، نمیدانم چرا و توسط چه کسی، به من اجازه ی ورود به یک خواب زیبا داده شد، در نقشی که همیشه آرزویش را داشتم و همیشه به بازیگرانش غبطه می خوردم. نمی گویم چه بود و چه شد، اما ای کاش بیدار نمی شدم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, November 30, 2008 |
دو
آرزو کردم. جناق را شکاندم. آرزویش برآورده نشد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, November 23, 2008 |
عینهو مسابقه ی بیست سوالی ه. قوانینش ساده س. بیست تا سوال که میتونه زندگیت رو از اوج پرت کنه تو دره. ساده س، بیست تا داستان.
یک
نمی دانم از کجا آغاز شد. آغاز بیراهه را می گویم. آنقدر به چشم تنها راه نگاهش کردم که نفهمیدم کی و کجا به بیراهه زدم. شاید هم راست است که زندگی همین یک راه است و بس. که این مزخرفات که راجع به حق انتخاب قالبمان می کنند، در حد همان گل قرمز کنار راه را چیدن یا نه است. با این وجود بگذارید بیراهه رفتن انتخاب خودم بوده باشد و راه حلی هم پنهان در همین گوشه کنار ها. بگذریم.
دوران خوشش را خوب به خاطر دارم. همان اوایل که همه چیز جنسی از بلور داشت. نور کمرنگ زندگی ام را در آغوش می گرفت و وای که شیفته می کرد بازی اش با نور. دورش چرخ میزدم و هر لحظه رنگ های نو می دیدم. زندگی ام رنگارنگ بود، هر روزش یک رنگ و من در اوج بلندی نظاره گر آمیزش رنگ ها و روز ها و لحظه ها. نامش، مینا بود. تک تک لحظه ها به نامش ثبت شده بود. اگر نمی بود، زمان می ایستاد منتظر حضورش. اصوات در فضا معلق می شدند، و نور از حرکت شتابناکش باز می ایستاد در انتظار وجود بلورینش. و من شبح وار چرخ میزدم در حصار زمان و صوت و نور، تا او بیاید و بشکند و من در آغوشش ذوب شوم. تا رنگ ها در هم بیامیزند و سیاهی سفید شود.
و چیزی که امروز پس از مدتها برای اولین بار به آن فکر می کنم این است که کی به بیراهه زدم؟ چرا وقتی او نیست زمان شتاب می گیرد؟ چرا من در خلا نبودش از نفس نمی افتم؟ چرا رنگ ها با هم قهرند؟ چه مدتی است که اصوات با ما سر جنگ دارند؟ کٍی بود که من اولین بار حصار را شکستم و نفهمیدم که او نیست؟ چه شد که در زندگی بی رنگم غرق شدم و امروز دیدم که پشت سرم همه سیاهی ست؟ چرا نفهمیدم که چین و چروکهایم از مسمومیت روزمرگی ست؟ چرا ندیدم زبری صدایم را که سمباده می کشید بلورم را؟
نفهمیدم کی به بیراهه زدم. منی که عاشق بودم. می دانم که عشق توهم نیست. ولی ساده نیست حبس بودن در خلا، ترسی با تو زندانی است که "اگر امروز نیاید چه؟". و من یک روز ترسیدم و خود را سرخود آزاد کردم. نمی دانم کی بود، ولی اگر می دانستم همان روز برایش می گفتم که من حبسم و می ترسم. که من زندگی رنگارنگم را با سیاهی حریص طاق می زنم تا ببلعدش.
امروز به او گفتم که من مدتهاست خود را رهانیده ام. گفت پس قبل از رفتنت، مرا هم آزاد کن.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Friday, November 21, 2008 |
چندی ست ایمانم را از دست داده ام. ایمانم به خودم، انسان ها، جامعه، تک تک عناصر اطرافم.
قدیم تر ها، در این لحظه های فرازمینی که هیچ کس و هیچ چیز در آن شریک نیست، در این لحظه ها که من در موسیقی غرقم و هیچ صوت و تصویری غریق نجاتم نیست، قدیم ترها، ایمانم به دوستانم تنها لنگرم بود.انگار که فرای انسان ها و جامعه بودند قدیم ترها. می فهمی؟ قدیم ترها زیبایی هایشان برایم ملموس بود، می دیدمشان، می شنیدمشان، قدیم ترها به گوهر وجودیشان ایمان داشتم. قدیم ترها من هم وجود داشتم.
جدیدترها، خسته ام. از جدال هر روزه ی خودم با او که سرسختانه برای از دست ندادن لنگرش میجنگد. برای باور این که آمدنش اشتباه نبود، برای قبولاندن اینکه حتی اینجا هم می توان ایمان داشت. خسته ام از این جدال. آتش بس. حتی اگر راست هم می گویی، من قدرت جست و جو ندارم. آن جا بود و این جا نیست. قدیم ترها می تواستنم ببینم و دیگر نمی توانم. می روم از جایی که همه چیز را از من ربود و هیچ چیز در ازایش برایم نگذاشت، حتی ایمانم به خودم را. با کوله ای پر آمدم و تهی می روم تا از نو بسازم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, November 20, 2008 |
میدانستی دیشب خوابت را دیدم؟
من تقریبا هر شب خواب می بینم. بعضی ها می گویند خواب دیدن نشانه ی آشفتگی ذهن است. من قبول دارم. تازگی ها ذهنم زیادی آشفته است. حتی با استانداردهای آشفته ی زندگی ام در تمام زمینه های ممکن عمر یک انسان خاکی و در تمام این سال ها .
من تقریبا هر شب خواب های آشفته می بینم. از آن خوابها که سر و تهش از دو سیاره ی دو کهکشان مختلف سر در می آورد. از آن خوابها که من احساس می کنم در خانه ی عمه ام هستم، در حالی که در خواب به خودم تذکر می دهم که در قصری درب و داغان در ناف آمریکا مشغول رقصیدنم. هر کس عمه ی من را بشناسد می فهمد که من خواب هایم چقدر آشفته اند. اگر نمی شناسید، جوابش «خیلی» است.
من تقریبا هر شب تعداد زیادی خواب های آشفته می بینم. خیلی بیشتر از یکی. دلیلش شاید این باشد که خواب های آشفته ام بعد از مدتی، خلاقیتشان به ته دیگ تجربیات زندگی من می خورد، و دیگر تکه ای پیدا نمی کنند که ته خودشان بچسبانند. پس آنتراکتی می گیرند و همان خواب قاراشمیش را سر و ته می کنند و بازیگرانش را عوض می کنند و کمی با نور و صدا بازی می کنند و خواب قاراشمیش جدیدی را قالبم می کنند. آخر می دانید که، تمام شب ها دراز اند. ولی این فقط یک تئوری است.
من تقریبا صبح فردای هر شب خواب هایم یادم نیست. گواه آشفتگی شان، اکثر فرداها، آن آشفتگی بی پدر مادر است که تا شب همراهم است و تا به وصال خواب های آشفته ام نرسد آرام نمی گیرد. گوشش هم بدهکار نیست. هر چه می گویم همان ۷ ساعت مگر بس نبود؟ کمی قانع باش آخر. حداقل اگر قانع نیستی به من رحم کن. هر چه می گویم در این شهر پاستوریزه که تک تک نواحی و ساختمان ها و آدم هایش مرزبندی شده اند آشفتگی بدترین مرض است، گوش نمی کند.
ولی می دانستی که دیشب خوابت را دیدم؟ خوابم آشفته نبود. تک بود. امروز صبح تمام لحظاتش یادم بود. می دانستی که تفریبا هر شب، من تعداد زیادی خواب های آشفته می بینم که فردایش یادم نمی مانند؟ امروز خواستم این را به خودت بگویم. چون احساس می کردم خیلی مهم است. حتی شاید یک نوع خارق العادگی داشت. ولی خب دیگر، امروز، در ازای تمام شب ها ی آشفته ام، انگار در یک لحظه ی کوتاه آن حقیقت پنهان را دیدم. آن چنان آشکار که حتی نمی توانم مثل همیشه به خودم دروغ بگویم.
فقط خواستم بگویم که تو خارق العادگی روز من را در نگاهم ناچیز کردی. امیدوارم امروز به جای من هم احساس خارق العاده ای داشته باشی.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|