|
|
 |
|
 |
|
|
Friday, May 15, 2009 |
می دانی کدام قسمتش بدتر از بقیه ی قسمت هایش است? آن قسمتش که من تنهای تنها برای خودم فکر می کنم، داستان می بافم، خیال پردازی می کنم، برداشت می کنم، قضاوت می کنم، دسته دسته گناه گردن مردم می اندازم، دسته دسته مجازات ضمیمه ی گناه ها می کنم، تصمیم های قطعی می گیرم، همه چیز را حول محور تصمیم های قطعی ام می چرخانم، روز به روز بیشتر به تصمیم هایم ایمان می آورم، قانون می نویسم و در اعماق ذهنم با صبر و حوصله حک می کنم - قانون شماره ی هزار و هفتصد و چهل و دو، تو و تو و حتی تو را هم به همراهی دعوت می کنم، و بعد...
می دانی کدام قسمتش بدتر از بقیه ی قسمت هایش است? آن قسمتش که من تنهای تنها برای خودم تمام این کارها را می کنم، و این اجباریست که من خواستم، تصمیم گرفتم و سعی کردم نفی کنم. ولی کسی نخواست همقدم من باشد.
و حالا، قانون شماره ی هزار و هفتصد و چهل و سه...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, May 14, 2009 |
روزهایی که صبح هایشان یک فرقک هایی دارد.. روزهایی که فرقکش را به حساب خواب بدی که یادت نمی آید میگذاری، یا پرخوری شب قبل، یا ابرهای تیره ی درهم، یا "از همان روزها" بودن.. روزهایی که یک ساعت بیشتر می خوابی، برای فرار.. روزهایی که زنگ پشت زنگ های تلفن و ساعت کارساز نیست.. روزهایی که آخر از سر عذاب وجدان از تخت سرازیر می شوی به روی زمین، و یک ساعتی به خودت در آینه زل میزنی، و آخر از سر عذاب وجدان از خانه بیرون میروی.. روزهایی که پلیس برای تلفن صحبت کردن در حین رانندگی جریمه ات نمی کند، چون صدای آهنگ بلندتر از آن است که بشود با کسی صحبت کرد.. روزهایی که مسیر طولانی هر روزه ات نمیدانی چرا اینقدر زود به پایان میرسد? روزهایی که حتی تند هم نمی روی، چون می خواهی یک ساعتی در همان حال بمانی.. روزهایی که به رانندگان هم مسیرت فحش نمی دهی، چون جز جاده ی خالی چیزی نمی بینی.. روزهایی که آخر به سه راهی مقصد میرسی.. و می خواهی یک ساعتی درست سر همان سه راهی بمانی، چون نمی دانی کجا بروی.. راست یا چپ یا مستقیم? شاید هم باید دور زد.. روزهایی که صدای بوق های ممتد نمی گذارد سر سه راهی ات بمانی..روزهایی که فقط از راست به چپ به مستقیم به راست به چپ به مستقیم به... روزهایی که میگذرد در راه و در یک ساعتی این جا و آن جا بودن ها و در هوایی ابری تر از ابری های تیره و درهم.. روزهایی که فردایش هم از همین روزهاست.. روزهایی که سوال های "آخه چته?" بی جواب می ماند در یک ساعتی سکوت.. روزهایی که سکوت حاکم بر حق است.. سلسله روزهایی که از یکی از همین روزها شروع شد و نمی دانی کی تمام می شود..
آخر من دلم برای الاغ گفتن ها تنگ می شود..
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, May 13, 2009 |

Credit: Dick Smolinski
Although my anger has subsided quite a bit, I came across this photo by accident today and thought it fits well with my previous post. I will be taking the role of the cook of course :D
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Tuesday, May 12, 2009 |
I am just absolutely dumbfounded at how clueless people can be! I mean, really, OPEN those eyes, use just ONE of those brain cells. Honestly, how hard can that be for a decent educated competent person? I can only think of two possible answers - either they are really not decent educated competent people, which I will take as proof of my own unacceptable cluelessness and will banish myself to a secluded island, OR they really are decent educated competent people, and they merely choose to abuse this gift. And this infuriates me to impossibly reached heights. They retreat to their beautiful empty shells and choose to showcase that beautiful shell while ignoring fundamentals that shape every decent person's life. I dare not say "a crime to be punished", but I just wish we could live in a better world, where at least the few people around you could be trusted.
I have a class and I can not write more. I hope this is my last post of the sort. I don't like being angry. It messes up my metabolism.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, May 04, 2009 |
.Vertigo. I was falling.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Tuesday, April 21, 2009 |

دوست دارم لحظههایی را که صدای موسیقی تمام اصوات و افکارم را در بر میگیرد. دوست دارم ترک کردن تمام افکارم و سوار قطار آهنگها شدن را. دوست دارم آخر خط پیاده شدن و به آغوش تمام افکارم برگشتن را. دوست دارم آن مسیر را که ابعاد نگاه کردنم را تغییر میدهد، و منی نو به افکارم هدیه میدهد. دوست دارم این لحظهها را.
دوست دارم لحظههایی را که مینویسم. لحظههایی که با هیچ چیز به غیر از نوشتن آرام نمیگیرم. دوست دارم بدرقه کردن افکارم را، تشکر کردن برای تمام حضورداشتنهایشان را، و پر کردن این صفحات با تمام لحظه های خوبی که در کنارشان داشتم را. تمام افکار دردناک یا زیبایی که چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند، و در لحظهی خداحافظی من را در دنیایی بزرگتر و زیباتر ترک کردند.
دوست دارم به استقبال افکار جدید رفتن را.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, April 09, 2009 |
 از وقتی یادم میآید، کشش عجیبی به «یک/ده/صد سال پیش در چنین روزی» ها داشتم. چه بین برنامه های مورد علاقهام (که بهترین وقت نه برای نشستن روبهروی تلویزیون، بلکه برای دویدن به یخچال و جمعآوری آذوقهی بیشتر بود)، چه در کادرهای کوچک گوشهی پایین سمت چپ مجلهها، چه در حاشیههای حرفهای مهم پیر جمع. هیچ وقت ندانستم این کشش همهگیر است یا نه. کشش به مختصر جملهای که خط مستقیم زمان را برای لحظه ای قطع میکند تا امروز امسال را کنار امروز سالی دیگر بگذارد. سرگرمی خوبی بود. لحظه ای بود که امروز سرنوشت ساز کسی ده سال پیش، در جملهای جویده شده، کنار امروز خیلی اوقات تکراری و بیاهمیت من قرار میگرفت. شاید باید تکان دهنده میبود، ولی فقط جالب بود.
امروز بود که فهمیدم که چقدر امروز سال گذشتهام با امروز امسال فرق داشت. امروز بود که فهمیدم چقدر حرف در تک جملههای «یک/ده/صد سال پیش در چنین روزی» ها نهفته بود و من نمیدیدم. همیشه میگفتم، ولی امروز دیدم، فهمیدم، درک کردم، که باید تجربه کرد. فقط یک نگاه به یک صفحهی اینترنتی بود، یک نگاه که مرزهای زمان را قطع کرد و «یک سال پیش در چنین روزی» من را کنار امروز قرار داد. ساده نیست این جملهها و لحظهها و نگاهها. تکان دهنده است این تغییرهای نهفته در یک جمله که سالها *زندگی* پشتوانهشان است.
«یک سال پیش در چنین روزی» «همه چیز باید می گذشت». همه چیز گذشت. این نیز بگذرد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, March 11, 2009 |
با همه ی بدی های چند روز گذشته، به طرز عجیبی آرومم. همیشه بعد از خبر بد قات میزدم، ولی این آخری انگار زیادی بود. انگار صف پر شده بود. واسه همین قات نزدم. که یه ذره هم ترسناک بود. چون منتظر بودم که یهو یه کار عجیب غریب بکنم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. برای همین فهمیدم که این آخری فرق داشت. هنوز هم فرق داره. قراره یه چیزی رو عوض کنه. قراره یه اتفاق مهم تو زندگیم بیفته. و من منتظر می مونم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, February 07, 2009 |
در لحظه:
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا، مرداد هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و پنج، مهر هشتاد و شش...
نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها.
مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته.
نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.
نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.
نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست.
...
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, February 02, 2009 |
 حس سوزش هست و نیست. بیشتر حس آگاهی است. آگاهی از آن جیزی که تا امروز می سوزاند و نمی دانستی چیست. امروز می سوزاند و می دانی چیست. می سوزی چون می دانی باید از همان چیز، تا آخر زمان بسوزی. و شاید اگر آگاهی نبود، روزی نمی سوختی و به راحتی یک "خداحافظ" گفتن خاموش می شدی. ولی افسوس که آگاهی تا آخر زمان درمان ندارد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, January 28, 2009 |

یک وقت اشتباه برداشت نکنید، حرفهایش خیلی قشنگ بود. این که آدم باید در زندگی اش همان آرامش و عمق اقیانوسی را داشته باشد که هر روز فقط موج های خروشانش را می بیند. که ذهن و احساسات و بدن ابزاری بیش نیستند که با مشغولیت هایی که هر لحظه ایجاد می کنند، انسان را از رسیدن به آرامش درونی اش باز می دارند. که فکر کردن فقط انسان را از توجه به لحظه باز می دارد، لحظه ی کوتاهی که عمق مطلق زمان است اگر بخواهی در آن غرق شوی. که ذهن و احساسات تو را در گذشته و آینده، در بُعدی از زمان می برند که پایانش مرگ است و بس. که اگر روزی تصمیم بگیری دنیا را با آگاهی از تمام این ها ببینی، مشکلاتت در خود حل می شوند، و تو می مانی و یک دنیای زیبا.
حرفهایش خیلی قشنگ بود. حتی برای چند لحظه تمامش را باور کردم، آخر حافظه ام عادت دارد تجربه های تلخ گذشته را در گوشه کناری مخفی کند. ولی حیف که عادت دارد بعضی روزها آن چنان خانه تکانی کند که نفسم از گرد و خاک بالا نیاید. همان روزها ست که من ساعتها در خیابان می روم و.. به کجا می رسم؟ فکر می کنم، در بُعد مرگ زمان حرکت می کنم، لحظه ها را که گویا شتابان از کنارم می گذرند گویا نمی بینم، احساساتم را اسیر خود می کنم و میان تولد و مرگ با خود می کشانمشان، پایین می روم و با کشیده ای بالا می آیم، و باز فکر می کنم، و فکر می کنم که مگر می شود در این لحظات حضور داشت؟ مگر می شود در گذشته های خاکروبی شده سیر نکرد و همان گذشته ها را امروز به شکلی دیگر ندید؟ و مگر می شود فکر نکرد؟ مگر می شود امید داشت که این گذشته ی مکرر در خود حل شود؟
حرفهایش قشنگ بود. شاید روزی دیگر.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, January 26, 2009 |
 یاد آن روزها که پازل هایم ده تکه ای بود بخیر. پازل یک موش و گربه، که بعد از هزار بار درست کردن و خراب کردنش حوصله ام سر می رفت. می افتاد یک گوشه و دیگر حتی سراغش را هم نمی گرفتم. منتظر یک پازل جدید ده تکه ای می ماندم و روز از نو روزی از نو. همان روزها بود که مدرسه رفتن و درس خواندن و بزرگ شدن برایم دست نیافتنی ترین خواسته ی زندگی ام بود.
در سفرم به ژاپن بود که بابا اولین پازل صد تکه ای ام را برایم خرید. در پوست خود جا نمی شدم. با اینکه چهار سال بود به مدرسه می رفتم، پازل صد تکه ای ام بود که احساسٍ غرورٍ دیگر-بزرگ-شده ام را در من به وجود آورد. تا مدتها از این احساس غرور محافظت می کردم. خریدن و درست کردن و خراب کردن پازل ها ی صد تکه ای برایم بهترین تفریح بود. مامان بعضی وقتها از دیدن تکه های پازل کف اتاق شکایت می کرد. یاد گرفتم که پازل هایم را زیر تخت بگذارم که نکند در مرتب کردن های مامان یک وقت تکه ای از آنها گم شود.
بزرگتر می شدم و تکه های پازلم سال به سال کم تر می شد. اولین بارش، وقتی بود که سراغ پازل دیزنی ام رفتم و شروع کردم به درست کردن. بعد از چند ساعت که تمام تکه ها سر جایشان رفتند، جای تکه ای از گاری گل فروشی خالی بود. تمام خانه را زیر پا گذاشتم و هیچ اثری نبود. شاید بگویید مسخره است، ولی برای اولین بار در زندگی ام احساس شکست کردم. برای اولین بار غرورم ترک خورد. دیگر نمی خواستم کاری بکنم که همه مهر تایید به بزرگ شدنم بزنند. همان روزها بود که ساکت تر شدم. با این وجود ادامه دادم، به درست کردن و خراب کردن پازل های نیمه کاره. به ساختن تصویری که اصلی ترین قطعه ش همان قطعه ی گم شده بود. تصویری که زیباییش در غم لحظه ی شکست خلاصه می شد. نمی دانم، شاید همان روزها بود که بی خیالی و شادی هایم رنگ غم گرفت.
اولین پازل هزار تکه ام را هیچ وقت تمام نکردم. دومین ش را هم. از لحظه ی آخر می ترسیدم.
شاید لحظه ها را بزرگتر و عمیق تر از آنچه بودند جلوه می دهم. آن روزها که از گم شدن قطعه های پازلم ناراحت می شدم، معنای شکست را نمی دانستم. ولی وقتی زندگی ام را همان پازلی می بینم که ده قطعه ای بود و کامل، صد قطعه ای شد و نیمه کاره، و امروز هزار قطعه ای است و ناتمام، نمی توانم به ناراحتی هایم شکست را نسبت ندهم. نمی توانم افسوس آن لحظه هایی را نخورم که می توانستم از تمام کردن آن آسمان آبی پانصد قطعه که یک تکه ابر هم نداشت احساس غرور کنم. شاید اگر می فهمیدم قطعه ی گم شده کدام است می توانستم به دنبالش بروم. ولی میان تپه ای قطعات تلنبار شده روی هم از کجا می توان فهمید؟
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, January 01, 2009 |
 خب، این هم از سال نو. نه بویش فرق دارد، نه رنگش، نه حسش، نه هیچ چیز دیگرش. همان است که دیروز بود و فردا خواهد بود. ولی اقرار می کنم آن لحظه ای که همه برای رسیدن عقربه ی سوم به دو تای دیگر شروع به لحظه شماری کردند، من به فکر فرو رفتم. به فکر این که اگر واقعا فردا قرار است فرق داشته باشد، نقش من در این تغییر چیست؟ به فکر فرو رفتم، ولی به نتیجه ی خاصی نرسیدم. می دانم که می خواهم بهتر باشم، مهربان تر و شاد تر و آرامتر. امروز در وبلاگ شیوا گشت می زدم، و احساس کردم چقدر تغییر کرده ام. چقدر دلم برایش تنگ شده است ولی چقدر رنگ دل تنگی ام تیره است. چقدر دلم تنگ حضورش است تا فقط شده برای یک لحظه بتوانم در لحظه غرق شوم. چقدر دلم تنگ آن لحظه هاست که توانایی ساختن و بودن و حضور داشتن داشتم. از مسیرم می ترسم. از تلخی ای که بیشتر و بیشتر در وجودم ریشه بدواند و چندی دیگر من حتی حضورش را احساس نکنم. از تلخی بیزارم. از بی تفاوت شدن نسبت به آن بیزارتر. رنگ دل تنگی های قدیمم را می خواهم. پسم بدهید. احتمالا جایی پنهانش کرده ام. فقط امیدوارم این تلخی مزمن از جست و جو بازم ندارد.
امیدوارم سالی پویا داشته باشید.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, December 27, 2008 |

نمیدانم چرا یک سال و خورده ای است که اینقدر نفهم شده ام! یعنی فقط اینقدر می فهمم که نفهم ام. حس زیاد جالبی نیست. آخر از اول که نمیدانستم نفهم ام. آن خیلی اوایل که بچه بودم و در جایی دیگر، فکر می کردم که همه ی انسانها در نوع خودشان خیلی هم با فهم و شعورند، که اصلا نفهم بودن کلمه ای تعریف نشده است. شاید یکی دو هفته ای بیشتر طول نکشید که به این نظریه رو آوردم که همه ی دور و وری هایم نفهم اند. ولی آخر از آن جایی که هنوز یک جو منطق داشتم و این نظریه آن چنان منطقی نبود، فهمیدم که این من هستم که نفهم ام. خلاصه ی مطلب این است که آقا جان، معرف حضور شما ساناز، نفهم هستم.
حالا من مانده ام و یک خروار افکار بی نتیجه، و هیچ آدم نفهمی پیدا نمی شود که با من هم فکری کند. هیچ آدم با فهم و شعوری هم دلش برای منٍ نفهم نمی سوزد؛ حرفم را که نمی فهمند، چشم امیدم به همدردی شان بود، که دریغ از یک روزن همدلی. خلاصه ی مطلب این است که آقا جان، معرف حضور شما ساناز، محکوم به تحمل درد بی درمان نفهمی-در-میان-دریای-فهم هستم.
حالا می گویید راه چاره چیست اگر من نمی خواهم گرفتار درد کشنده ی فهم و شعور بشوم؟ اگر نمی خواهم این یک روزن اعتقادی که به زندگی ایده آل نفهمیت ام دارم را از دست بدهم تا مثل تمام انسان های با فهم و شعور اطرافم خودم را در اعماق صندوقچه ی تاریکم جا بدهم تا لایه ی زمخت بیرونی ام زندگی ام را با فهم و شعور یک لایه ی زمخت به آخر خط برساند؟ حتما راه چاره ای نیست، وگرنه من اطرافم را پر از سطوح زمخت نمی دیدم. با تمام نفهمیت ام می دانم که همه ی انسان ها روزی روزگاری نفهم بوده اند.
راه چاره ای نیست. فکر می کنم جای من جایی دیگر است.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Saturday, December 06, 2008 |
امروز صبح از آن صبح هایی بود که نمی خواهی از خواب بیدار شوی. نه اینکه بخواهی با خوابیدن، زندگی روزمره ی تاسف بارت را به تعویق بیندازی ها،اصلا. من که دیگر عادت کرده ام و بیدار شدن و نشدن هر دو میگذارندم در دو دنیای قاراشمیش، هر دو یکسان. ولی امروز، کمی صبحتر از وقتی که بیدار شدم، نمیدانم چرا و توسط چه کسی، به من اجازه ی ورود به یک خواب زیبا داده شد، در نقشی که همیشه آرزویش را داشتم و همیشه به بازیگرانش غبطه می خوردم. نمی گویم چه بود و چه شد، اما ای کاش بیدار نمی شدم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, November 30, 2008 |
دو
آرزو کردم. جناق را شکاندم. آرزویش برآورده نشد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, November 23, 2008 |
عینهو مسابقه ی بیست سوالی ه. قوانینش ساده س. بیست تا سوال که میتونه زندگیت رو از اوج پرت کنه تو دره. ساده س، بیست تا داستان.
یک
نمی دانم از کجا آغاز شد. آغاز بیراهه را می گویم. آنقدر به چشم تنها راه نگاهش کردم که نفهمیدم کی و کجا به بیراهه زدم. شاید هم راست است که زندگی همین یک راه است و بس. که این مزخرفات که راجع به حق انتخاب قالبمان می کنند، در حد همان گل قرمز کنار راه را چیدن یا نه است. با این وجود بگذارید بیراهه رفتن انتخاب خودم بوده باشد و راه حلی هم پنهان در همین گوشه کنار ها. بگذریم.
دوران خوشش را خوب به خاطر دارم. همان اوایل که همه چیز جنسی از بلور داشت. نور کمرنگ زندگی ام را در آغوش می گرفت و وای که شیفته می کرد بازی اش با نور. دورش چرخ میزدم و هر لحظه رنگ های نو می دیدم. زندگی ام رنگارنگ بود، هر روزش یک رنگ و من در اوج بلندی نظاره گر آمیزش رنگ ها و روز ها و لحظه ها. نامش، مینا بود. تک تک لحظه ها به نامش ثبت شده بود. اگر نمی بود، زمان می ایستاد منتظر حضورش. اصوات در فضا معلق می شدند، و نور از حرکت شتابناکش باز می ایستاد در انتظار وجود بلورینش. و من شبح وار چرخ میزدم در حصار زمان و صوت و نور، تا او بیاید و بشکند و من در آغوشش ذوب شوم. تا رنگ ها در هم بیامیزند و سیاهی سفید شود.
و چیزی که امروز پس از مدتها برای اولین بار به آن فکر می کنم این است که کی به بیراهه زدم؟ چرا وقتی او نیست زمان شتاب می گیرد؟ چرا من در خلا نبودش از نفس نمی افتم؟ چرا رنگ ها با هم قهرند؟ چه مدتی است که اصوات با ما سر جنگ دارند؟ کٍی بود که من اولین بار حصار را شکستم و نفهمیدم که او نیست؟ چه شد که در زندگی بی رنگم غرق شدم و امروز دیدم که پشت سرم همه سیاهی ست؟ چرا نفهمیدم که چین و چروکهایم از مسمومیت روزمرگی ست؟ چرا ندیدم زبری صدایم را که سمباده می کشید بلورم را؟
نفهمیدم کی به بیراهه زدم. منی که عاشق بودم. می دانم که عشق توهم نیست. ولی ساده نیست حبس بودن در خلا، ترسی با تو زندانی است که "اگر امروز نیاید چه؟". و من یک روز ترسیدم و خود را سرخود آزاد کردم. نمی دانم کی بود، ولی اگر می دانستم همان روز برایش می گفتم که من حبسم و می ترسم. که من زندگی رنگارنگم را با سیاهی حریص طاق می زنم تا ببلعدش.
امروز به او گفتم که من مدتهاست خود را رهانیده ام. گفت پس قبل از رفتنت، مرا هم آزاد کن.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Friday, November 21, 2008 |
چندی ست ایمانم را از دست داده ام. ایمانم به خودم، انسان ها، جامعه، تک تک عناصر اطرافم.
قدیم تر ها، در این لحظه های فرازمینی که هیچ کس و هیچ چیز در آن شریک نیست، در این لحظه ها که من در موسیقی غرقم و هیچ صوت و تصویری غریق نجاتم نیست، قدیم ترها، ایمانم به دوستانم تنها لنگرم بود.انگار که فرای انسان ها و جامعه بودند قدیم ترها. می فهمی؟ قدیم ترها زیبایی هایشان برایم ملموس بود، می دیدمشان، می شنیدمشان، قدیم ترها به گوهر وجودیشان ایمان داشتم. قدیم ترها من هم وجود داشتم.
جدیدترها، خسته ام. از جدال هر روزه ی خودم با او که سرسختانه برای از دست ندادن لنگرش میجنگد. برای باور این که آمدنش اشتباه نبود، برای قبولاندن اینکه حتی اینجا هم می توان ایمان داشت. خسته ام از این جدال. آتش بس. حتی اگر راست هم می گویی، من قدرت جست و جو ندارم. آن جا بود و این جا نیست. قدیم ترها می تواستنم ببینم و دیگر نمی توانم. می روم از جایی که همه چیز را از من ربود و هیچ چیز در ازایش برایم نگذاشت، حتی ایمانم به خودم را. با کوله ای پر آمدم و تهی می روم تا از نو بسازم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, November 20, 2008 |
میدانستی دیشب خوابت را دیدم؟
من تقریبا هر شب خواب می بینم. بعضی ها می گویند خواب دیدن نشانه ی آشفتگی ذهن است. من قبول دارم. تازگی ها ذهنم زیادی آشفته است. حتی با استانداردهای آشفته ی زندگی ام در تمام زمینه های ممکن عمر یک انسان خاکی و در تمام این سال ها .
من تقریبا هر شب خواب های آشفته می بینم. از آن خوابها که سر و تهش از دو سیاره ی دو کهکشان مختلف سر در می آورد. از آن خوابها که من احساس می کنم در خانه ی عمه ام هستم، در حالی که در خواب به خودم تذکر می دهم که در قصری درب و داغان در ناف آمریکا مشغول رقصیدنم. هر کس عمه ی من را بشناسد می فهمد که من خواب هایم چقدر آشفته اند. اگر نمی شناسید، جوابش «خیلی» است.
من تقریبا هر شب تعداد زیادی خواب های آشفته می بینم. خیلی بیشتر از یکی. دلیلش شاید این باشد که خواب های آشفته ام بعد از مدتی، خلاقیتشان به ته دیگ تجربیات زندگی من می خورد، و دیگر تکه ای پیدا نمی کنند که ته خودشان بچسبانند. پس آنتراکتی می گیرند و همان خواب قاراشمیش را سر و ته می کنند و بازیگرانش را عوض می کنند و کمی با نور و صدا بازی می کنند و خواب قاراشمیش جدیدی را قالبم می کنند. آخر می دانید که، تمام شب ها دراز اند. ولی این فقط یک تئوری است.
من تقریبا صبح فردای هر شب خواب هایم یادم نیست. گواه آشفتگی شان، اکثر فرداها، آن آشفتگی بی پدر مادر است که تا شب همراهم است و تا به وصال خواب های آشفته ام نرسد آرام نمی گیرد. گوشش هم بدهکار نیست. هر چه می گویم همان ۷ ساعت مگر بس نبود؟ کمی قانع باش آخر. حداقل اگر قانع نیستی به من رحم کن. هر چه می گویم در این شهر پاستوریزه که تک تک نواحی و ساختمان ها و آدم هایش مرزبندی شده اند آشفتگی بدترین مرض است، گوش نمی کند.
ولی می دانستی که دیشب خوابت را دیدم؟ خوابم آشفته نبود. تک بود. امروز صبح تمام لحظاتش یادم بود. می دانستی که تفریبا هر شب، من تعداد زیادی خواب های آشفته می بینم که فردایش یادم نمی مانند؟ امروز خواستم این را به خودت بگویم. چون احساس می کردم خیلی مهم است. حتی شاید یک نوع خارق العادگی داشت. ولی خب دیگر، امروز، در ازای تمام شب ها ی آشفته ام، انگار در یک لحظه ی کوتاه آن حقیقت پنهان را دیدم. آن چنان آشکار که حتی نمی توانم مثل همیشه به خودم دروغ بگویم.
فقط خواستم بگویم که تو خارق العادگی روز من را در نگاهم ناچیز کردی. امیدوارم امروز به جای من هم احساس خارق العاده ای داشته باشی.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
ای دل ای دل ای دل ای... ای داد ای یار ای داد... از آن باده ندانم چون فنایمء فنایم و زآن بی جا نمی دانم کجایم... ای یار ای یار... ای دل ای یار... یار ای داد یار... به جایی در نگنجیدم در عالم به جز آن یار بی جا را نشایم... آز آن باده ندانم چون فنایم چون فنایم آی فنایم وز آن بی جا نمی دانم کجایم آی نمی دانم کجایم.. ای یار.. نمی دانم کجایم... نمی دانم کجایم...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Friday, September 05, 2008 |
بالاخره تموم شد :) هنوز یه ذره ریزه کاری مونده، ولی به نظر میاد که آماده ی بهره برداریه:
فتوبلاگ
شاید یه ذره روشن ترش بکنم.. ولی فعلا شادم با سیاهیش! این مووبل تایپ هم دهنم رو سرویس کرده، وگرنه وبلاگ جدیدم هم راه افتاده بود تا الان.. به زودی!
گفتم بار مثبت هم داره، تو هی بگو نه!
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, August 31, 2008 |
تلخم، تلخ. لب و لوچه ام از تلخی خودم کج و کوله شده است. از همان تلخ طینت هایی شده ام که با صد من عسل و شکر و صدها روز صبر و تحمل نمیشود چشید.
نمیدانم بیخوابی ام را هم بزنم پای صورتحساب تلخی ام که ماشاالله لنگر انداخته، یا باز با قرص خودم را خواب کنم و باز فریاد بزنم تخفیف میدهیم، به شما هم تخفیف میدهیم، نسیه، بیا و ببر، مال مفت است اصلا، حراج صد و بیست درصدی زده ایم، ببر که بیخوابی با تلخی همپیاله است و این تن دوروزه ی ما اجاره ی دوروزه - اجاره ی تلخی.
میدانم که بار مثبتی هم دارد این تلخی، مثل این روزها که تهران را در آغوش گرفته ام و مزمزه میکنم تلخ و شیرینی اش را، با لبخندی بر لب.. ولی بار منفی اش است که غمگینم میکند... شده ام قطب مخالف زندگی، شده ام قطب مخالف خودم.. این تلخی سازگار نیست با من... با منی که دوستانم را دوست داشتم، و تلخی نگذاشت که من، من بمانم... اجاره ی دوروزه ی تلخی است وجودم، و من تقاص پس خواهم داد در این دوروز دنیا... تقاصی که نباید به اسم من میبود.. دفتر کوچکم پر است و اینجا خالی. نمیدانم چرا بیخوابی این نوشته را برای اینجا نوشت... دفتر کوچکم پر است از حرفهای غیر از این. دفتر کوچکم جایی برای تلخی ندارد - آخر فصلهایش زود به زود نو میشوند.. و من هم. آن منی که تلخی را کنار میزند، و امروز تهران را در آغوش میگیرد و فردا... ولی خب دیگر، حتی اجاره نشین ها هم گاهی وقتها سهمشان را طلب میکنند از زندگی، چه بسی با زور.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, July 21, 2008 |
سوال در باب نظم و قانون است، جهانی و انسانی. در دنیای نوین که نیروی پلیس و قوه ی قضائیه محافظ قانون و عدالت در اغلب ممالک و اغلب موارد هستند، اختلافات سطحی (در سطح چاهی عمیق از گند و کثافت) به دست چه کسی حل می شود؟ تا وقتی جنگ و قتل و دزدی و تجاوز و صدها مرض دیگر هست، چه کسی دادرس قربانی یک کلاهبردار است، که بسیار هم "قانونی" عمل می کند؟ کجاست علی آقای آن ده نقلی که کدخدای ده از دام ش.، کلاهبردار محل، نجاتش داد، چه بسی ش. بسیار "قانونی" یک گله گوسفند تپل مپل پشمالوی یکپارچه سفید را به علی آقا قالب کرده بود، و طبیعتا مریض، مثل خود لجن اش؟ کجاست آن عدالت زلال و در دسترس؟
شاید سوال در باب نظم و قانون نباشد. شهرهای کثیف و پلید دنیا را تسخیر کرده اند، و پاکی جامعه را هم. دیگر عدالت میوه ای نیست در دسترس که در باغ همه ی خانه ها به عمل بیاید.. میوه ایست کمیاب، در اختیار گروهی خاص، و بهتر است برای بقای خود، عدالت را آخرین شانست به حساب بیاوری. میدان میدان جنگ است، جنگ انسان با انسان برای فرار از نیاز به عدالت، که میوه ایست کمیاب..
سوال، دلیل به وجود آمدن چنین اختلافاتی است. تا وقتی انسان در صحنه ی زندگی، چه در زمین و چه در زحل، وجود دارد، این اختلافات هم خواهند بود. تا وقتی انسان هست، انسانی خواهد بود که برخلاف قانونِ ساده ی اخلاقی و انسانیِ دروغ نگفتن (که قانون نامیدنش در این دور و زمانه جک ترکی است)، محصولش را با چاشنیِ بی وجدانی، در طبقِ طلا، دو دستی و خیرخواهانه تقدیم انسانی میکند زودباور و ضعیف - با "قول مردانه" ی قبول طبق در صورت عدم رضایت. و قبول طبق طلانما همان و زندگی سیاه همان. عدالت میوه ایست کمیاب، و قانون مفهومی ست در دسترس، در کتابخانه ی همه ی خانه ها. و اینجاست که قانونی کلاهبرداری کردن به ضمیمه ی یک "قول مردانه"، تو را از کوچکترین امید به چشیدن عدالت محروم میکند. فراوان است قانونهایی که یکی پس از دیگری در خانه ها شکسته میشوند، و عدالت میوه ی شیرینی است برای تلخترینشان.
حال هر چقدر میخواهی داد بزن، منطق بباف، اصلا آسمان و ریسمان را به هم بباف، آبروریزی کن، تهدید کن و خشمگین باش، قرمز شو، و بعد بنفش، ولی چه سود؟ بی وجدانی خشم و منطق و آبرو نمیشناسد، حکم میراند و تسخیر میکند، و تویِ بنفشِ خشمگینِ وراج، داستانی خواهی شد برای شبهای تاریکِ جمِع بی وجدانها.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, July 14, 2008 |

چند روز پیش این حکایت رو در وصف ناتوانی بعضی نویسنده ها در فضاسازی مناسب داستان میخوندم:
"روزي دانشمندي به شهر ملانصرالدين وارد ميشود و ميخواهد با دانشمند آن شهر گفتگويي داشته باشد. مردم، چون كسي را نداشتند، او را نزد ملانصرالدين ميبرند. آن دو روبروي هم مينشينند و مردم هم گرد آنها حلقه ميزنند. آن دانشمند دايرهاي روي زمين ميكشد. ملانصرالدين با خطي آن را دو نيم ميكند. دانشمند تخم مرغي از جيب درميآورد و كنار دايره ميگذارد. ملانصرالدين هم پيازي را در كنار آن قرار ميدهد. دانشمند پنجة دستش را باز ميكند و به سوي ملانصرالدين حواله ميدهد. ملانصرالدين هم با دو انگشت سبابه و مياني به سوي او نشانه ميرود. دانشمند برميخيزد، از ملانصرالدين تشكر ميكند و به شهر خود بازميگردد. مردم شهرش از او دربارة گفتگويش ميپرسند و او پاسخ ميدهد كه: ملانصرالدين دانشمند بزرگي است. من در ابتدا دايرهاي روي زمين كشيدم كه يعني زمين گرد است. او خطي ميانش كشيد كه يعني خط استوا هم دارد. من تخم مرغي نشان او دادم كه يعني به عقيدة بعضيها زمين به شكل تخم مرغ است. و او پيازي نشان داد كه يعني شايد هم به شكل پياز. من پنجة دستم را باز كردم كه يعني اگر پنج تن مثل ما بودند كار دنيا درست ميشد و او دو انگشتش را نشان داد كه يعني فعلاً ما دو نفريم. مردم شهر ملانصرالدين هم از او پرسيدند كه گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دايرهاي روي زمين كشيد كه يعني من يك قرص نان ميخورم. من هم خطي ميانش كشيدم كه يعني من نصف نان ميخورم. آن دانشمند تخم مرغي نشان داد که يعني من نان و تخم مرغ ميخورم. و من هم پيازي نشانش دادم كه يعني من نان و پياز ميخورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوي من نشانه رفت كه يعني خاك بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوي او نشانه رفتم كه يعني دو تا چشمت كور شود."
احساس می کنم مخاطبان من هم سیاره ها با فضای داستانهای من فاصله دارن.
اینجا به یه خونه تکونی احتیاج داره :) مخصوصا که راههای دیگه ای برای پیدا کردن آرامش پیدا کردم - دوبل پیدا، چه شود! حالا ببینیم میتونم این داستان رو حداقل به خودم بقبولونم یا نه!
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Thursday, July 10, 2008 |

دارم تبدیل میشم به اون موجوداتی که با کارشون ازدواج کردن و از رده ی انسان ها خارجن. فعلا تنها راه حله برای تسکین سرگیجه ی مزمن. بد میچرخه لامصب، ذهنم، دنیا هم پشت بندش.
امیدوارم نیویورک فقط آسپیرین من نباشه..
یه دوست جدید پیدا کردم. تنها کسیه که با اینکه یک کلمه حرف نمیزنه، همه ی حرفهام رو گوش میکنه، با اینکه حرف نمیزنه هر دفعه برام از دنیای دوردستش آرامش سوغات میاره..
دیروز هم صبورانه به همه ی حرفهام گوش داد، ده صفحه ی تمام، ده صفحه پر از جملات بیربط. یه جورایی مثل همین نوشته. آخه محصول سرگیجه همینه، جملات بیربط.
درست روبروی رود نشسته بودم، جلوم آسمان خراش های نیویورک. مسخ بودم. مثل وقتی که به جای یه آسپرین، ده تا میخوری. اصلا یه جای دیگه بودم.. یهو شمال بودم، با خاطره، روبروی دریا، و همه ی دریا مال من بود.. تا میدیدم موج بود، گاه آرام، گاه بازیگوش، گاه خشمگین، گاه مهربان و گاه عاشق..
به دوست جدیدم گفته بودم فقط لحظه هایی در زندگیم که به قلم آوردم برام زنده ان، که بقیه دفن ان. کاش حداقل اون یک دفعه رو به حرف میومد و چرت بودن حرفم رو گوشزد میکرد. ولی هیچی نگفت. گذاشت تا خودم بفهمم. روبروی رود نشسته بودم و دیگه آسمان خراش هارو نمیدیدم. فقط آب کدر و آشنای دریای خزر بود و بس. اصلا یه جای دیگه بودم..
کاش الان شمال بودم.. شمال برام پنی سیلین ه.. نه، همون دوایی که همه چیز رو درمان میکنه..
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, July 06, 2008 |

در سطور مبهم کتاب گم میشوم، و ناگهان از پس سیاهی کلماتِ گنگ و نا مفهوم شبحی را میبینم، من هستم. من هستم، گویی که سالها پیش در ذهن او زیسته ام، و این تصویر من است که با کلمات نقش بسته است. سالها پیش. و اکنون من هستم که خود را در پس کلمات میبینم، پرسه زنان در چهارچوب فرضی صفحات، شبح وار... صفحه پس از صفحه، صفحه پس از صفحه... و غرق میشوم، در میان کلمات دست و پا میزنم، ولی اکنون سیاهیشان همه جا را فرا گرفته، و قلب من نمیتپد... در هذیان او گرفتار میشوم، و دست و پا میزنم، و قلب من نمیتپد... دستانم کتاب را به گوشه ای پرتاب میکنند، و میکوبند، به سینه ام میکوبند، میکوبند تا صدای تپش قلبم آرامشان کند، و بیشتر میکوبند، و چیزی از درون فرو میریزد، همچون بازمانده ی کلبه ای پوسیده که با یک ضربه فرومیریزد. فرو میریزد، و دستان خسته ام، در هق هق گریه ای به دیوار میکوبند...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Sunday, June 22, 2008 |
اون اوائل، تک تک لحظه ها به رعشه می انداختندم. از زیبایی، هیجان، امید. و بعد دوره ای رسید که زیبایی رو از همه چیز و همه کس دزدید، هیجان رو مخفی کرد و امید رو بلعید. ولی دوباره لرزشی احساس کردم و چنگ انداختم. اینجاست، هنوز پیشمه، پر از زیبایی و هیجان و امید. ولی حیف که یاد اون دوره، روز سیزدهم نحسی رو رقم زد. و از فردا نمیشمارم، چون آنقدری هم مهم نیستی
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Monday, June 09, 2008 |
خوشحالم که دو روز پیش، مثل بعضی روزهایی که چند وقتی هست تبدیل به "همیشه" شده، نیومدم اینجا بنویسم. فکر کنم تو این دو روز راهم رو پیدا کردم. فکر کنم میتونم طلسم "همیشه" رو بشکونم. "همیشه" ای که هیچ وقت فکر نمیکردم گرفتارش بشم... و چقدر طول کشید تا حضورش رو احساس کنم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
 |
|
 |
|
|
Wednesday, May 21, 2008 |
چند روز است، سه ماه به طور دردناکی آرام، و سه روز به طور دردناکی سریع، که بُعدهایی از خود را می بینم تا کنون مدفون در اعماق وجودم. ضعف هایی را میبینم که در تمام این سالها حضورشان را احساس میکردم، ضعف هایی که همیشه در گردابی سرسام آور گم بودند، و من چند روز است، با توری که سه ماه آرام آرام بافته ام، در حال صیدشان هستم. تک تک اسیرشان کرده ام و جدا جدا زندانی شان. ای کاش توان شکنجه کردن داشتم اما... ای کاش قدرت این را داشتم که رو به رویشان قرار بگیرم و قصد به اصلاحشان کنم... ای کاش می توانستم اعدام کنم، پرتابشان کنم از اوج بلندی، قطعه قطعه کنم زشت ترین اجزائشان را... نمیدانم چه کنم... فکر میکردم با اسیر کردنشان به آخر راه رسیده ام، و حالا مانده ام با ردیف ردیف قفس های قفل، و نمیدانی چه سیاه است اینجا...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|