Sunday, April 20, 2008

چند روزی است میخواهم زندگی ام را در خواب بگذرانم. در یک تصمیم کاملا آگاهانه، سر را روی بالش بگذارم و بخوابم تا وقتی که همه چیز بگذرد، و بیدار شوم بدون کوچکترین خاطره ای از همه چیزهایی که برای فرار از آنها زندگی ام را لگدمال کردم، در خواب.

میخواهم جایی باشم که عقربه های ساعت نوک پا نوک پا جلو بروند. جایی که خورشید در آسمان از حرکت بازایستد. و ماه هیچ وقت نخواهد آرزوی شب تاریک کند. جایی که حصاری نامرئی داشته باشد برای جدا کردن من از همه چیز. جایی که همه چیز از پشت حصار بگذرد و من گذرش را نفهمم.

میخواهم وقتی مینویسم "همه چیز باید بگذرد"، کسی در جایی بخواند، و در حرکتی همه چیز را هیچ کند.

میخواهم این نیز بگذرد.

این نیز بگذرد.

 


Wednesday, March 19, 2008

باز عید شد و نوبت صحبتهای هر ساله ی من و خیلی های دیگه که حس عید نیست در دیار غربت.
امسال فرقش اینه که من تا یک ساعت قبل از عید امتحان دارم و حتی نمیتونم مثل سالهای قبل سعی کنم حس عید رو هر چند کاذب به وجود بیارم... حتی وقت و حوصله ش رو ندارم که این تو یه فضای مجازی ایجاد کنم... برای همین سرکی میکشم به سالهای قبل:

××××××××××××××××××
نوروز 1386

باز هم عید شد و سالی جدید شروع شد. کلاسم رو نرفتم و از صبح سعی کردم در هوای منفی پنج درجه ی زمستون حس عید رو در خودم ایجاد کنم! در جنب و جوش هر روزه ی وسط هفته، به سین های هفت سین فکر کردم، به همه عید هنوز نرسیده رو تبریک گفتم، و گرد خاطرات عید های گذشته رو در ذهنم تکوندم.
امسال هفت سین چیدیم :) با نه تا سین! از یک ساعت قبل از سال تحویل دور خونه میچرخیدیم، سین ها رو به صف میکردیم، تخم مرغ هارو رنگ میکردیم، دقیقه های باقی مونده رو اعلام میکردیم و باز میدویدیم تا لحظه ی سال تحویل سر سفره باشیم!
اولین باری بود که سال رو با دوستهام تحویل میکردم. قشنگ بود و پر از خاطره.
امیدوارم امسال سال خوبی باشه، برای همه. پر از تجربه های جدید. تجربه هایی که چه خوب چه بد زندگی رو به بهترین جهت سوق بدن.

××××××××××××××××××
نوروز 1385

دقیقا 47 دقیقه ی دیگه سال تحویل میشه.
و من در کافی شاپ، محاصره شدم. با آدمهایی که مثل هر روز دیگه قبل از راهی شدن به دفتر کارشون، سری به اینجا زدن تا خواب آلود با رئیسشون رودررو نشن. هیچ کدوم نمیدونن، و کوچکترین اهمیتی هم براشون نداره که لحظه ی سال تحویل برای من چند ساله از هر لحظه ی دیگه ای پر اهمیت تره...
تا وقتی ایران بودم، مثل همه، هر سال به استقبال عید میرفتم. جزوی از برنامه ی سالانه بود. بدون کوچکترین فکری، کارهایی رو که از بچگی یاد گرفته بودم انجام میدادم... رنگ کردن تخم مرغ، فرار کردن از خونه تکونی، خریدن قرمزترین ماهی توی آکواریوم ماهی فروش، خوردن تمام سنجدهایی که مامان نتونسته بود ازم قایم کنه و بعدش در به در دنبال یک "سین" دیگه گشتن، حفظ کردن صدباره ی "یا مقلب القلوب"، خریدن شیرینی، التماس کردن برای عیدی گرفتن از عمه ها و عموها و سکوت... سکوت قبل از تحویل سال... سکوتی که بدتر از هزار بمب و خمپاره چهار ستون بدن آدم رو میلرزوند... "مقلب القلوب" هایی که زیرلبی خونده میشد... اشکهایی که تو چشمهای مامان و بابا حلقه میزد، ولی با تحویل سال جاش رو به لبخند میداد... لبخندی که تمام خونه رو پر از یه انرژی ناشناخته ولی دلبخش میکرد... و این لحظه بود که هرسال، سال تحویل رو منحصربه فرد میکرد

و من تازه 3 ساله که تک تک این کلمات برام معنی پیدا کرده. تازه سه ساله که میفهمم چرا اشک تو چشمها حلقه میزنه... ولی نمیفهمم چرا ماهی قرمز تو تنگ جاش خالیه، چرا دیگه ته کابینت سنجد پیدا نمیشه، چرا شیرینی ها به شیرینه قبل نیستن،چرا هیچ کس سکوت نمیکنه، و چرا کسی نیست که با من اشک تو چشمهاش حلقه بزنه، و با بودن کنار من اشکهام رو به لبخند تبدیل کنه...

18 دقیقه به سال تحویل باقی مونده، و من به دنبال
گوشه ای خلوت، دور از مردمی که امروز با روزهای دیگه کوچکترین فرقی براشون نداره...

××××××××××××××××××
نوروز 1384

سال نو مبارک
شروعی جدید...
بدون هیچ ردپایی از سالی که گذشت ...

××××××××××××××××××

دوستی پرسید "پیامتون برای سال جدید چیه؟"
صلح و آرامش.
و از دوستی من و تو، و تو و اون شروع میشه.
آرزوی بهترین لحظات رو برای همه دارم در سال جدید.
امشب بدجوری یادتونم.

 


Wednesday, March 05, 2008

موندم تو کف. تو کف این زندگی که هر از چند گاهی، تو روزمره ترین و آرام ترین و یکنواخت ترین و آشنا ترین لحظات، از عمق ظلمت شبش چنان روشن و واضح و بدیهی دستش رو میاره جلو و سیلی رو میخوابونه رو صورتت که نمیفهمی از کجا خوردی و کی صبح شد و چه طور سیر حرکت عوض شد! واقعیتش اینه که من تمام مدت داشتم خودمو گول میزدم! مرض مزمن ه لامصب. روز به روز که بزرگتر میشم، با خودم فکر میکنم که دیگه سیستمش اومده دستم، که ویروس های لعنتی رو ده انگشتی تو فاصله ی یه متری ش زندونی کردم. توهم! فکر میکردم منطق همیشه برنده س. توهم! فکر میکردم همه چیز مطابق تصویر ذهنی من اتفاق میفته. توهم! فکر میکردم با اینکه میدونم تصویر خیالی من توهم ه، همه چیز تحت کنترل ه. توهم! ولی امشب موندم تو کف. تو کف این زندگی که اگه سراغ من نمیومد، شاید خیلی دیر میفهمیدم که کفه ی مقابل این همه توهم فقط با یه سیلی سنگین میشه.

-یک جوان شاد

 


Monday, January 28, 2008


Feel the unreal
The accidental touch
The unbearable weight of the watchful eyes
The deafening silence in the world of two

See the invisible, Feel the unreal
and Fall
in the emptiness of it all

 


Thursday, January 24, 2008

میخوام روند بازی رو عوض کنم. عجب کاربردی برای این حرف پیدا کردم. شوخی شوخی همه چیز جدی شد. شد بازی! یاد جوونیام بخیر که همه ی بازی ها شوخی بودن. حالا همه شوخی ها جدی ان و همه چیز بازی. ای بابا. هی... زندگی...
میخوام سیستم وبلاگم رو بریزم به هم. یه جورایی زیر و رو، صد و هشتاد درجه، نقطه مقابل این همه تاریکی و سیاهی. خیلی هم فرصت احتیاج دارم که قلمم رو به یه سمت دیگه سوق بدم. ولی فکر کنم لازمه. بعضی وقتا که هوس میکنم گذشته هارو مرور کنم، شاد و خندان میام اینجا و نیم ساعت بعدش با آه و ناله میرم رو تختم ولو میشم. چه وضعشه آخه؟ اومدم بگم مگه مردم بیکارن غر های منو بخونن، دیدم این نوشته هم شد سراپا غر.
خلاصه اینکه، فعلا همه چیز بازی یه.
بی ربط.

 


Monday, January 07, 2008

میگویند سال دو هزار و هشت میلادی چندی پیش آغاز شد. کاش این تکه های سیصد و شصت و پنج روزه، کاهی سیصد و شصت و شش روزه را کنار هم میگذاشتند. روز یک، روز دو، روز سه ... آن وقت به ما که میرسید فرق هفتصد و سی و دو هزار و نهصد و بیست با هفتصد و سی و دو هزار و نهصد و بیست و یک آنقدر ناچیز بود که میشد قید زمان را زد. میشد اسم روزها را خط زد و با اعتقادی عمیق فقط گفت: بعضی روزها...
بعضی روزها، جمعه عصرهای تهران، یک شنبه های غربت، حرکت عقربه های ساعت را روی پوست بدنم حس میکنم. بعضی روزها، روزهای اول سال جدید، روزهای آخر سال قدیم،عقربه ها میچرخند ولی ثانیه شمار وظیفه اش را به آه های من واگذار میکند. بعضی روزها، همان روزهایی که ثانیه شمار گوشه ی اتاق به من زل میزند، در من چیزی فرو میریزد و من میمانم نفس زنان در برابر یک عمر بنا کردن دوباره. امروز ، اولین دوشنبه ی سال دو هزار و هشت، ثانیه شمار گوشه گیر است و من منتظر.
هنوز امیدی هست، بیا.

 


Thursday, December 13, 2007

یک آن جرقه میزند، بی صدا، در کنج چهار دیواری، بعد از یک خواب بی حس کننده... فکر کن، در آن تلخ و شیرین گنگی بعد از خواب، یک آن جرقه را احساس کنی، بی صدا... هیجان دارد نه؟ هیجان یک دنیای ناشناخته به دنبال همان یک جرقه ی بی صدا.
ولی یک آن جرقه میزند، بی صدا، و شعله ای ست که زبانه میکشد... در آن گنگی بعد از خواب، شعله است که در بر میگیرد، از جداره های ذهن کوچکت بالا میرود و میسوزاند و میخشکاند و خاکستر میکند
و ای کاش در آن گنگی بعد از خواب، تو میماندی و یک ظرف خاکستر...
ولی خاکستر است که به پایین میریزد... افکار توست، افکار خاکستری توست که به جدال رنگها میرود... خاکستر است که در مسیر سقوط، آن قرمز رنگ فراموش شده را در بر میگیرد... رخنه میکند و میماند و میپوساند...
یک آن جرقه ای زد، و من در گنگی بعد از خواب به دنبال آن قرمز رنگ گشتم... ولی در دنیای خاکستری چه سود؟

 


Saturday, December 01, 2007

و او به عمق سیاهی قدم گذاشت. بدون آمادگی، بدون گذر از قدر مطلق خاکستری، بدون خاطره ای واضح از شروعی سفید.
آیا این حق او نیست که خواستار پاسخی حتی سطحی باشد؟ جوابگویی نیست؟
چرا ذهن او در تلاطم کلمات دست و پا میزند و
تنها سخنی که فرصت نفس کشیدن پیدا میکند، نقض او ست
تنها قدمی که اجازه ی پیشروی در امواج موذی را پیدا میکند، عکس او ست
تنها ندایی که راه خود را از میان قوانین پیجیده ی فیزیک آب به گوش او میرساند، مخالف او ست
حالا که به چند صباحی در دنیای سیاهی محکومم، حالا که در اعماق آبها به هیچ سخن و قدم و ندایی اعتقاد ندارم، حالا که همه چیز محو است و در عین حال سیمی خاردار بین راست و دروغ کشیده شده ست، حالا که در دنیای سیاهی با سایه ام هم اتاق شده ام،
میخواهم هم اتاقم را با خود آشنا کنم. ولی حیف که تقلایم، دست و پا زدن هایم، نفس گرفتن های پی در پی ام هنوز بیهوده ست.
ای کاش میتوانستم این صفحات سفید را با داستانم پر کنم.
ای کاش میتوانستم تمام این سیاهی کذایی را در قالب کلماتی آرامبخش روی این صفحه شکل دهم.
صفحه ی بی تفاوت. دنیای بی تفاوت. زندگی بی تفاوت.

 


Wednesday, October 31, 2007



یه چیزی ته دلم داره خفه میشه. جاش تنگه آخه... با ناخوناش خراش میده، انگار نه انگار که
من آدمم... انگار نه انگار که محکومم، و اون هم همینطور... آخه گیر کرده... نمیفهمه... نمیفهمه که همیشه همه چیز پیچیده تر از اون چیزه پیچیده اییه که تو تنگنای راه و بیراه مغزم خودشو به جایی که فکر میکنه آخر خطه ولی در واقع تازه اولین پیچه پیچیدگیه میرسونه... فکر کنم نمیفهمم. اون هم نمیفهمه. بیچاره گیر کرده تو یه دخمه ی تاریک. منم اگه گیر میکردم چنگ میزدم به دیوار، حتما...
چنگ که میزنه نفسم میگیره... میخواد بیاد بیرون... ولی آخه چیزی واسه دیدن نیست... هر روز بهش میگم... بهش میگم "بساز دیگه لامصب، برو شکر کن که هنوز نمیسوزی"... ولی گوش نمیکنه... گیر کرده آخه... منم اگه گیر میکردم نمیشنیدم، فریاد میزدم حتما...
آهان، یادم رفت بگم... فریاد میکشه... خودش نمیشنوه فکر میکنه من هم نمیشنوم... ساده س آخه، فقط میخواد بیاد بیرون... فکر نمیکنه، نمیفهمه، خیلی سرخوده آخه...
نمیدونم چی کارش کنم... حرف حساب که حالیش نیست... شاید اگه یه چیزی بهش بدم آروم شه... علفی، تریاکی، چیزی... حتما بیشتر چنگ میزنه...
نمیفهممش... نمیدونم چی میخواد که بیست و یک ساله آروم نداره... فقط میدونم که صورت مسثله خیلی ساده تر از این حرفهای پیچیده س... فریاد میکشه و چنگ میزنه تا روزی که با خاک یکسان بشه... روزی که جاش به اندازه ی تمام زمین و گذشته ی مرده ی خاکی ش بزرگ باشه.
نقطه سر خط.

 


Monday, October 22, 2007

مانده ام. مانده ام مبهوت.
صحنه ها یکی یکی عبور میکنند و من حیرت زده ام، از حقایق زیرپوستی شهرمان. حقایقی که با ظریفترین شکاف زیباشناسترین جراح جوانه میزنند.
مانده ام. مانده ام حیران از مانع پشت مانع پشت مانعی که میکارند، روی جوانه ها. و آبیاری میکنند و کود میدهند و حرس میکنند. مانع پشت مانع پشت مانعی که روز به روز قد میکشد و نور میگیرد و میخشکاند.
مانده ام. مانده ام در جرات او که میپرد. و دور میزند و میشکند سنت ها را. و با تیغش میشکافد و با قلم و زبان و تصویر بیرون میکشد شکوفه های خمیده ی حقیقت را.
مانده ام در کرختی همه منهای او. که میبینند، آهی زودگذر میکشند و با دستانی سرد پرده های سیاه را کنار میزنند. که فراموش میکنند.
مانده ام.
کاش برآیند همه منهای او صفر بود.

 


Friday, October 19, 2007





گوش کن

یه لحظه ای تو زندگیت پیش میاد، که نمیدونی لبخند بزنی یا اشک بریزی.
گوش کن. شاید برای تو هم این لحظه همونی باشه که من میگم. شاید این من و این تو بیشتر از اونی که فکر میکنی ما هستن. گوش کن. لحظه ای که من میگم، در ثانیه و دقیقه و سال و قرن حبس نمیشه. لحظه ای که من میگم در بُعد شیش میلیارد و خورده ای گم میشه. لحظه ای که من میگم مکان نمیشناسه. لحظه ای که من میگم به چشم من درگیر و توی مشغول هیچ جا نیست. ولی این یه بار رو گوش کن. خوب گوش کن. شنیدی؟ وقتی که هست کولاک میکنه نه؟
شدیم دو تا.
شب بخیر.

 


Wednesday, October 10, 2007

بالا نمیاد. بالا نمیاد نفسم.
میخونم و فکر میکنم و کار میکنم و درس میخونم و حرف میزنم و میچرخم و راه میرم و میرقصم و میخندم و گوش میکنم و دست میدم و مینویسم و لبخند میزنم و میخوابم و لمس میکنم و مینوشم و میدوم و باز هم میخندم. ولی چرا بالا نمیاد نفسم؟

 


Sunday, October 07, 2007

فشار درس و مدرسه کم کمک داره خودشو نشون میده. تو خوابهای عجیب و غریب، تو اعصاب تعطیل، تو علافی بیش از حد.
تو اینکه بدون هیچ هدفی اومدم این تو بنویسم.
امممم، دیروز خیلی روز خوبی بود. یه دایره با کتاب شعرهام درست کردم و نشستم وسطشون. بلوز سفیدم رو که پر از لکه های قهوه بود گذاشتم جلوم. دو تا ماژیک، یکیش سیاه و یکیش طلایی، رو برداشتم. همه ی شعرهایی رو که یادآور خاطرات خاک خورده م بود رو ده باره و صدباره خوندم. و بعد همه رو نوشتم روی بلوز سفید لکه دارم. سیاه و طلایی. سفید و قهوه ای. آرامش مطلق.
ولی نمیدونم چرا نمیمونه این آرامش لامصب. سینوسی به قول اینا. هی از من بدو و از اون فرار. دارم به آرامشش شک میکنم.
آدمو خر میکنه. اونقدر کم پیداس که وقتی میاد سلام احوالپرسی کنه به خوش شانسی خودت شک میکنی. اینقدر ذوق زده میشی که پاک از یادت میره یه ذره بهش نق بزنی، از نامردیش شکایت کنی. نمیدونم والا. خوش به حال اونایی که باهاش هم خونه ان. حتما یه جایی شب رو صبح میکنه دیگه. تو خوابهای من که نیست.
خلاصه اونایی که پذیراش هستین، ما رو هم دعوت کنین مهمونی، بیشتر از این.

 


Saturday, October 06, 2007

یه حس قدیمی خاک خورده بود که با خوندن کلمات غل زد و همه چیز رو تحت کنترل گرفت. نه منطق میتونست مقابله کنه، نه اصوات، نه عوامل خارجی، یا حتی داخلی. سیستم امنیتی روح و جسمم کاملا از کار افتاد و تسخیر شدم. مدتیه که این چرخه دائم تکرار میشه. مدتیه که از بدیهی بودن این اتفاق خسته شدم. از اینکه این حس پوسیده، در مسیر بالا اومدن از اعماق خاطراتم دوستانش رو هم راهی کنه. و این منم که قربانی میشم. قربانی اینکه وقتی تک تک نوشته های گذشته ام رو میخونم، طنین همین حرفها رو بشنوم. و باز. و باز. و باز. قربانی اینکه در دام تکرار دست و پا بزنم. دام نه، باتلاق. باتلاق رونده، و رند.... تا به خودت میای میبینی نفست بالا نمیاد و تنها فکری که توی ذهنته؟ نه، فکر آخرین نفس نیست. فکر فراره. فرار. فرار. فرار. شاید صورت مسئله رو اشتباه طرح کردم. باتلاق خاطرات بیمار یا راههای فرار کاذب. دیگرعلامت سوال لازم نیست. همان سوال پر از عجز برای فراری نو...
باید یاد بگیرم از تغذیه ی باتلاق نازپرورده ام دست بردارم.

 


Monday, September 24, 2007

باز آمد بوی ماه مدرسه...
نمیتوانم ادامه بدهم. این شعر با خاطراتی درهم آمیخته است که گویی حتی فکر کردن به آن، امروز، اینجا، خیانت است. ولی حقیقت نهفته در آن غیر قابل انکار است، و محسوس. امسال بیش از هر سال.
همه چیز محو است. انگار پرده ای که هفته ی پیش صحبتش بود خیال کنار رفتن ندارد.
همه جا ساکت است. صدایی که چند ماهی است در گوشم پیچیده با همه سر جنگ دارد.
همه چیز طعم جسرت دارد. اشتیاق است و نیاز، و فرسخ ها فاصله.
همه جا زبر. و یک تصویر، آخرین تصویر از جنس ابریشم.
و بوی ماه مهر، که ناامیدانه تقلا میکند مرا راهی مدرسه کند.
هاه.
ای کاش کسی کمکش میکرد.

 


Sunday, June 03, 2007

جدایی. فاصله. یک جنگل بی انتها در میان و درختهای گم در مه. و نقطه چینی که از ابتدا تا انتها با قدمهای سنگین پسرک ساخته میشد. و نقطه ها، بیصبرانه در انتظار وصل، با نگاههای آهنین او در جای می ایستادند. در انتظار قدمهایی که دوباره آنها را له کنند. له. فشار. درد زندگی. آهی از ته قلب. قلب لامصب: یک، ده، صد سیگار و هزاران دلار فدای سیاه کردن تو.
و باز نگاه دخترک که از فرازجنگل سوار بر قالی پرنده، نقطه ها را دتبال میکرد. شاید به دنبال انتها، شاید در جستجوی قلبی متلاطم ولی گرم، و شاید بی هیچ دلیلی، ار روی عادت؟ عادت کرده ایم به عادتهایمان به چشم حقایق زندگی بنگریم... حیف که پوزخند زندگی را نمیبینیم، ار روی عادت.
و نقطه ها تمامی نداشت، انتها در مه گم بود، صدای ضعیف ضربان قلب او درخنده های طنین انداز شیاطین محو میشد ولی قالی پرنده همچنان در پرواز بود... نقطه پس از نقطه پس از نقطه...

 


Wednesday, April 04, 2007

عاشق این دنیا هستم... دنیایی که هنوزانسانهای خوش قلبی دارد که امید زندگی میدهند... که در بدترین روز، یک لبخند کوچک بر لبان دخترک غمگین مینشانند... حتی اگر لازم باشد راه خود را کج کنند و در کنج اتاق سیمانی دخترک، از اعماق چاه سیاه و تو در تو بیرون بکشانندش؛
و فقط با یک سلام آشنایی.

 


Sunday, April 01, 2007

میخواستم دیر آپدیت کردنم رو بندازم تقصیر کار زیاد (که واقعا درسته). ولی فکر کنم مشکل بزرگتر از این حرفها باشه. این روزها به کاغذ سفید نگاه میکنم ولی قلم به حرکت در نمیاد. به صفحه ی مانیتور نگاه میکنم ولی کلیدها پایین نمیرن. در سکون فکری و حسی گیر کردم. امیدوارم تقصیر کار زیاد باشه...
تز سال آخرم رو باید یک هفته ی دیگه تحویل بدم. آخرین چیزی که احتیاج دارم اینه که به صفحه ی سفید خیره بشم، که سکون فکری رو با سکون فیزیکی همراه کنم. امیدوارم تقصیر کار زیاد باشه...

 


Wednesday, March 28, 2007

به یاد فرهاد
~~~~~~
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غم ِ
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر غربت می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته و سرد تنم
ترس مردن داره پرپر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
~~~~~~~~
چند روزه سرم زیادی شلوغه... روزهای آخر ترم مثل همیشه پر از استرس و کم خوابیه...
این آهنگ فرهاد رو الان یک هفته س میخوام بذارم اینجا ولی باز تنبلی م اومد از ماشین بیارمش، برای همین به نوشتن شعرش کفایت کردم. هفته ی پیش که داشتم بهش گوش میدادم، از یه جاده ی جنگلی رد میشدم... به بیرون نگاه میکردم و بعد از مدتها مثل روزهای قدیم آهنگش رو حس کردم... فقط من بودم و پیانوی فرهاد و تاریکی اون شب...

 


Wednesday, March 21, 2007

باز هم عید شد و سالی جدید شروع شد. کلاسم رو نرفتم و از صبح سعی کردم در هوای منفی پنج درجه ی زمستون حس عید رو در خودم ایجاد کنم! در جنب و جوش هر روزه ی وسط هفته، به سین های هفت سین فکر کردم، به همه عید هنوز نرسیده رو تبریک گفتم، و گرد خاطرات عید های گذشته رو در ذهنم تکوندم.
امسال هفت سین چیدیم :) با نه تا سین! از یک ساعت قبل از سال تحویل دور خونه میچرخیدیم، سین ها رو به صف میکردیم، تخم مرغ هارو رنگ میکردیم، دقیقه های باقی مونده رو اعلام میکردیم و باز میدویدیم تا لحظه ی سال تحویل سر سفره باشیم!
اولین باری بود که سال رو با دوستهام تحویل میکردم. قشنگ بود و پر از خاطره.
امیدوارم امسال سال خوبی باشه، برای همه. پر از تجربه های جدید. تجربه هایی که چه خوب چه بد زندگی رو به بهترین جهت سوق بدن.

 


Monday, March 19, 2007

چند روز پیش دوستم میگفت سالهاست گریه نکرده... و من نفهمیدم.
گفت خیلی وقته احساس نکرده احتیاج داره گریه کنه... و من باز هم نفهمیدم.
پرسیدم مگه میشه؟! مگه میشه؟! مگه میشه حس گریه در آدم بمیره؟ مگه خشک شدن چشمه ی اشک بیشتر از یه اصطلاح خیالیه؟ مگه میشه آدم به اطرافش یک نگاه حتی سرسری بندازه و هزاران دلیل برای اشک ریختن پیدا نکنه؟ مگه میشه آدم در جریان زندگی قرار بگیره و امواج وجشی احساسات حتی قطره ای اشک به چشمهاش نیاره؟ مگه میشه؟؟؟

 


Sunday, March 18, 2007

.. and so the world was decidedly silent..
unheard was
the weeps of the little girl by the shack,
searching for her doll;
the cries of the teenage girl by the wall,
sore from nightly beatings;
the whimper of the young woman in the alley,
abused by nocturnal visits;
the sobs of the helpless mother in the slum,
lullabying her perishing child;
the wails of the senile maid in the dumps,
savoring her last agonizing breath;

and he never heard
pity the heartache he departed the world with..
a century of mute roars pressing on his frail chest;
a century of virgin love craving to burst out;
and he was crumbling inside out
not knowing why,
why his world was so decidedly silent..

 


Saturday, March 17, 2007

مست بود، از احساس. نقطه سر خط.
نوشته بود: درد حس کردن... و درد میکشید. نقطه سر خط.
نوشته بود: آیا این حس ساخته ی فکر بلندپرواز من است؟... و درد میکشید. نقطه سر خط.
در جنگ درونش تنها نظاره گر بود... و درد میکشید. نقطه سر خط.
نیم نگاهی به کنار، نیمچه لبخندی بر لب، بی وزن در خلا ذهنش درد میکشید. نقطه سر خط.
.

 


Thursday, March 15, 2007

امروز صبح از خواب پاشدم! تو منگی اول صبح گیر کرده بودم، همون موقعی که همه ی فکرهای نصفه نیمه و خوب و بد و راست و دروغ عین رشته های اسپاگتی تو هم میلولن. حس عجیبیه، آدم دستش به هیچ چیز تو دنیای اطرافش بند نیست. هر فکری که تو ذهنت شروع به حرکت میکنه، سریع جذب گوله ی درهم اسپاگتی میشه.
اولین فکری که تو ذهنم ثابت شد، شال گردن پشمی م با خطهای سبز و قرمز و بنفش بود. خوابش رو ندیده بودم، و مدتها بود استفاده ش نکرده بودم. تو منگی اول صبح هیچ دلیلی برای فکر کردن بهش پیدا نمیشد. رفتم برش داشتم، و بقیه ی لباسهام رو دونه دونه با رنگ شال گردنم ست کردم. ولی هنوز نمیدونستم چرا باید تو هوای 15 درجه شال گردن بندازم!
وقتی آخرین قطعه ی لباسم، شال گردن پشمی سبز و قرمز و بنفشم رو انداختم دور گردنم، تازه فهمیدم چرا هیچ چیز دیگه ای نمیتونست جاش رو بگیره.
بوی گل مینا تمام روز همراهم بود :)

 


Wednesday, March 14, 2007

سلام، ماهی ها... سلام، ماهی ها
سلام، قرمز ها، سبزها، طلایی ها
به من بگوييد، آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها،
و لای لای کوکی ساعت ها،
و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید؟

و همچنان که پیش می آید،
ستاره های اکلیلی، از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند.

-فروغ فرخزاد

قرمز ها و سبز ها و طلایی ها در تکاپو.
مشوقشان، سنگینی نگاه چندین پری.
پریانی که دیدند ستاره های اکلیلی در تور ابرهای پاره پاره اسیر شدند.
و آواز سر دادند... ماهی ها بایستید.

خداحافظ ماهی ها،
سیم های آهنی نخواهند گذاشت قلبی بترکد.

 


Monday, March 12, 2007

فکر کنم ترس بود. وحشت از حرکت خستگی ناپذیر ثانیه شمار. "تیک" "تیک" "تیک" "تیک". حتی از نعمت شنیدن یک "تاک" هم بی بهره بود. ثانیه پس از ثانیه. دایره پس از دایره. در زندان شیشه ای دلش فقط به نظاره کردن مردم خوش بود، آن هم اگر از تیک تیک باز می ایستاد. چنین لحظه ای را به خاطر نداشت...
آن شب، سکوتی وحشتناک تر از حرکت بی پایان ثانیه شمار حکمفرما شد. ثانیه شمار برای یک لحظه ایستاد. آن شب، یک تیک از تیک ها سکوت برگزید. فکر کنم ترس بود. ترس از لحظه ی ناشناخته. لحظه ای که در آن خط های شیری رنگ چوب به حرکت درآمدند تا به نجات ثانیه شمار مبهوت بیایند. لحظه ای که پایان آخرین تیک و شروع اولین تاک بود.

حداقل میتوان امیدوار بود. به دلایلی که هنوز برای خودم کاملا روشن نیست، میخواهم هر روز بنویسم. به دلایلی که کاملا برایم روشن است، میخواهم نگذارم به دام همیشگی گرفتار شوم. مدتها پیش با خودم قرار گذاشته بودم یک لحاف هزار تکه درست کنم، در هزار روز، هر تکه اش یک روز زیبا. افسوس که فقط به سی رسید. دیر نیست. خواهم نوشت تا بعدها لحاف هزار تکه ام سپرم باشد، عایقی در برابر سرمای برون. خواهم نوشت تا فراموش نکنم...

 


Sunday, February 18, 2007

Boiling hot water... Dancing candle flames... Hypnotizing shadows on the wall... Intoxicating smell of the tea leaves... Rancorous beats of the drum...
And a single pendent around her neck;
Aquarius the water bearer steps into the sea,
defying the burning bubbles,
ignoring the dreadful message in the beats,
drunk with the smell of the green leaves,
yet intolerably calm, arching her back with the shadows on the wall.
She's half dead. Half of her body underwater -
where the beats do not resound,
where the message is lost,
where the flames go to die,
where shadows are reality,
where there is simply no time, no time to take in the calming smell of the leaves,
too much time to not breathe, to slowly die
She's half dead. Half of her body floating -
listening, looking, smelling.
intently. acutely.
searching for the hidden message,
but there is simply too much time,
too much time to not find the message,
too much time to slowly die...

 


Saturday, February 10, 2007

احساس خفقان میکرد ولی نه از تنگی جا، نه از کمبود هوا. فقط از هجوم بیرحمانه ی تمام کلماتی که از آنها فرار کرده بود. حضور مرگ را احساس میکرد، در تک تک صحنه هایی که این کلمات تداعی میکردند. صحنه هایی چنان تاریک و پلید که شادترین لحظه ها را در یک آن در خود بلعیدند. صحنه هایی که قاه قاه کنان در برابر چشمان متحیرش تبدیل به حال شدند. به اسارت بردندش. نگذاشتند نظاره گر باشد. به اسارت بردندش تا حتی بستن چشمانش نتواند ناجی باشد. و راه فرار؟ راه فراربا اولین کلمه بسته شده بود. و او در غریبترین زمان پی برد؛ به اینکه..

کلمات زنده اند.

 


Saturday, December 02, 2006

دلم گرفته
از اینکه بعد از مدتها میخوام بنویسم ولی نمیدونم از چی

شاید از اینکه نقطه سر خط ی وجود نداره

کورم
و کر
و بی رمق.
نقطه سر خط اول.

زندگی کوفتی

زمستونها تاریکی به جای ساعت 6 ساعت 5 تو قلبم رخنه میکنه
زمستونها هر روز یک ساعت زودتر میمیرم
و هیج کس نیست که چراغ رو بالای سر جسدم روشن کنه

هیکلها ردیف
موها شینیون
خنده ها رو لب
لباسها نو
برق تو چشمها
دستها تو دست
ماج و بوسه به راه
فقط منم که نمیدونم چه خبره

م
ی
خ
و
ا
ه
م

ب
ن
و
ی
س
م

میخوام فضای خالی رو با حروف پر کنم
کسی نیست که گوش بده
مگه مهمه؟

داره داد میزنه
صورتش قرمز شده
حتی علامت باتری کامپیوتر هم قرمز شده
در این لحظه قرمز چقدر معنی داره...

نقطه سر خط.

-------------------------------------------